خرید بک لینک

امروز خیلی احساس تنهایی کردم.

تنهایی که همیشه دنبالش بودم در روز جاری خیلی خودشو واضح نشون داد.

خب...

همه چی از آخرین باری که وبلاگو آپدیت کردم کمی متفاوت پیش رفت و همه چیز قراره همینجور باشه چون زندگی این شکلیه.

یه روز خوبه و یه روز بد.یه روز بارونیه و یه روز آفتابی.یه روز جنگه و یه روز صلح.

کلاسای مهد رو که میرفتم ادامه ندادم چون حس میکردم توی تشخیصم اشتباه کردم و حوصله ی بچه ها رو ندارم، البته حواسم بود که تمام پلا رو پشت سرم خراب نکنم.برای همین شهریه ترم مقدماتی رو جامع دادم و گفتم ممکنه برای ترم پیشرفته ی بعدی توی فرصت دیگه ای ثبت نام کنم و اگر الان کار گیرم نیاد میرم تا توی یه مهدکودک کارآموز بشم و حداقل مدرکمو بگیرم.

با یه آموزشگاه موسیقی دیگه برای کار صحبت کردم ولی با اینکه یه هفته منتظر خبرشون بودم اونا منو نخواستن و خبر ندادن و من متوجه شدم که هیچوقت نباید منتظر بمونم تا کسی منو بخواد و ممکنه فرصتای دیگه ای رو اون وسط از دست بدم.

منطقی ترین کار اینه که با اولین جایی که منو میخواد و منم فکر میکنم شرایطش معقوله کنار بیام و دنبال کمال گرایی افراطی نباشم چون عمرم منتظر نمیمونه تا همه چیز طبق خواسته ی من باشه.

البته بازم خیلی خوش شانس بودم چون اون دو جای دیگه ای که مد نظرم بود هنوز استخدام نکردن و روز آینده مصاحبه دارم برای هردوشون.

یکی صبح و یکی عصر.

با اینکه کار صبح رو بیشتر دوست دارم ولی فکر میکنم با شرایط من کار عصر بهتر باشه.

اونی که صبحه یه مرکز ترک اعتیاده و ساعت کارش از 9 تا 12 ظهره و حقوقش سه تومنه که خب برای فعلا من کافیه و حداقل ارتباط بیشتری با رشته ای که قراره بخونم داره.

اونی که شیفت عصر منشی عرضه یه شرکت نرده های استیل و ایناس که حقوقش چهار پنج تومنه ولی قاعدتا ربطی به رشته م یا تجربیات قبلیم نداره.

نمیدونم اصلا به سری قبل قد داد بگم یا نه، ولی دقیقا یه روز مونده به آخرین مهلت ثبت نام بدون آزمون دانشگاه پیام نور خیلی شانسی و یهویی خبرهای منتشر شدهشو دیدم و تصمیم گرفتم ثبت نام کنم و قاعدتا فقط یه رشته و یه دانشگاه مد نظرم بود. جامعه شناسی پیام نور مرکز اصفهان.

و امروز که نتایج کنکور اومد،قبول شده بودم.

خودم خوشحال بودم که قبول شدم ولی هیچکس نبود که خوشحالی من براش مهم باشه.

یکی اینکه خب به هرحال بدون کنکور بود، مطابق سوابق تحصیلی بود، جامعه شناسی بود و پیام نور بود.شاید این منم که عادت دارم برای چیزای کوچیک تر بیشتر خوشحال بشم.

به خصوص که قبلا چهارسال از عمرمو پای رشته ی جغرافیا گذاشتم و درس خوندن توی دانشگاه دولتی فقط باعث شد احساس فرسودگی کنم و بخصوص توی بخش خوابگاه گرفتن به قدری عزت نفسم پایمال شد که باعث شد از رشته م،دانشگاهم و حتی خودم متنفر بشم.و اون یه ترمی که ارشد خوندم و متوجه شدم نه تنها ارشد بلکه اون چهارسال کارشناسی رو هم اشتباهی اومده بودم و اگر اون موقع عقل الانم رو داشتم صد در صد الان بهتری داشتم،شاید حتی الان ایران نبودم.نمیدونم.اینا همش احتماله.

به بچه های توی گروه نگفتم قبول شدم چون هم میدونستم براشون مهم نیست و هم مائده قبول نشده بود و فکر کردم بازم ممکنه بیشتر ناراحت بشه.

به لادن گفتم و فقط برام یه گیف بوس فرستاد.

به مهسا گفتم و یه استیکر خنثی فرستاد و بعد گفت میره بخوابه.

با عادلم که کلا حرف نمیزنم.

مامانمم که از اول دانشگاه رفتنای من اینقدر این چیزا رو توی زندگی من دیده که دیگه حتی نای تشویق یا مخالفت نداره.

و هیچ دوست دیگه ای ندارم که شادی کوچیکمو باهاش شریک بشم.

احساس میکنم خیلی تنهام.

خیلی تنهاتر از اونی که یه آدم بیست و پنج ساله باید باشه.

البته اینم میدونم که تنهاییم انتخاب خودم بود، شاید اگر آدم پولدارتری بودم انتخابم تنهایی نبود.

شاید راحت دوستامو دعوت میکردم خونمون بدون اینکه مامانم بخواد غر بزنه و من معذب بشم چون حتی یه اتاق شخصی ندارم.

شاید با دوستام میرفتم کافه و رستوران و نگران این نبودم که چقدر ته حسابمه و کم نیارم که کسی مجبور نشه سهم منو حساب کنه.

شاید انزوا رو انتخاب نمیکردم اگر خوشگل تر بودم و اعتماد به نفس بیشتری داشتم.

الان حدود چهل و خورده ای روزه که رژیم گرفتم و به جز این هفته که از بیخ و بن تر زدم توی رژیمم، از 110 کیلو رسیده بودم به 103 کیلو و نمیدونم روز آینده که وزن کشی دارم ترازو وزنمو چقدر نشون میده، یا در حقیقت، چند کیلو شدم.

همش حس میکنم این هفته بیشتر از اونی خراب کردم که وزنم حتی فقط ثابت مونده باشه.

صورتمم جوش زده حالا که روز بعد دو تا قرار مصاحبه دارم.

حمام نرفتم و باید تا اخر امشب هرجور شده برم.

خوشحالم، ولی تنهایی خوشحالم و این غم انگیزه.

نمیدونم کار روز بعد صبحیه منو با شرایط الانم که روزو باید برم برای ثبت نام حضوری و یه هفته رو باید برم سر کلاسا ببینم چی به چیه و امتحانامم حضوریه قبول میکنه یا نه، که خب شک هم دارم قبول کنه ولی میخوام بهش بگم اگر کاری بود که یه وقت من میتونستم کمک کنم بهم خبر بدن، به هرحال کسب تجربه چیز خوبیه.

جامعه شناس بودنو بیشتر از جغرافیدان بودن دوست دارم.هرچند وقتی از بیرون بهش نگاه کنی جفتشون یه جورایی کم و بیش به هم مرتبطن و این میتونه خوب باشه.

با این حال حس میکنم احتمال استخدامم تو شرکت شیفت عصریه بیشتر باشه.البته اگر جفتشون منو رد نکنن.

مطمئن نیستم که لادن دلش بخواد من برم پیشش یا نه، اگر حدس بزنم دلش نمیخواد مقصدمو عوض میکنم و بازم تنهایی راهمو پیش میکشم.مثل همیشه.

چون به هرحال من الان دارم انگلیسی و فرانسه رو با هم میخونم و اگر لادن رغبت زیادی به رفتن من به فرانسه نشون نده خیلی راحت میتونم مقصدمو به یه کشور انگلیسی زبان تغییر بدم.

ولی خب باید تلاش کنم،باید زیاد تلاش کنم، باید درس بخونم،کار کنم،تجربه کسب کنم و تلاشمو کنم تا جایی که تواناییاتم اجازه میده آدم اجتماعی تری باشم.

هنوز برای یوکللیم اسم نذاشتم، حس میکنم اگر روش اسم بذارم یه زمانی جدایی ازش واسم سخت باشه و خب...

اصلا دلم نمیخواد ازش جدا بشم، ولی زندگی غیرقابل پیش بینی تر از هرچیزیه به خصوص وقتی آدمی باشی که هر شی عزیزی واست نقش یه صندوق پول پس انداز بالقوه رو داشته باشه.

دلم نمیخواد به سازم همچین نگاهی داشته باشم و مثل کالیمبام از دستش بدم.

امیدوارم از پس همه چیز بربیام بدون اینکه مجبور بشم عزیزترینای زندگیمو قربانی کنم.

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

صفحه بندی