رسما دانشجو شدم.
راستش خیلی حس عجیبیه که دوباره از صفر مسیری رو بری که قبلا رفتی.یه جوری به بقیه نگاه میکنی انگار مامان بزرگشونی و سر پیری اومدی ادامه تحصیل بدی.
این مدت که دنبال کارام تکمیل پرونده م بودم خیلیا فکر میکردن بعد از این همه سال تازه میخوام ادامه تحصیل بدم.هیچکس خبر نداشت من حتی تا ارشدم رفتم و خب...
منم فقط به اونایی گفتم که بهشون مربوط می شد چون واقعا واسم مهم نیست که دیگران درموردم چه فکری میکنن.
برای ثبت نام که رفتم دانشگاه و محیطش یکم زدن توی ذوقم ولی خداروشکر ظاهرا برای این ترم تمام درسا غیرحضوریه و شانس کار کردنم بیشتر میشه.
هرچند هنوز نمیفهمم پیام نور دیگه چی داره که در مجموع شهریه ترم اولم شد دو میلیون و هفتصد و خورده ای.
نه آموزشی هست نه پژوهشی.یه سری کتاب میخری میخونی میری امتحان میدی دیگه اینقدر شهریه رو برای چی میگیرن خدا میدونه.
اون خانم کارشناسی که ثبت ناممو انجام میداد ازم پرسید قبلا چه دانشگاهی بودم و کلی اعصابش خورد شد که اون اسکلای دانشگاه بابلسر مدارک اصلی منو پانچ کرده بودن و معتقد بود آدم باید شعور داشته باشه و خب...
مفصلا باهاش موافق بودم.
دلم میخواد تندیس فارغ التحصیلی دانشگاه مازندرانمو پیدا کنم و بسوزونمش.
به طرز عجیبی دلم نمیخواد با گذشته م در ارتباط باشم، به این فکر میکنم که به جز هم اتاقیام یه نفر آدم وظیفه شناس اونجا ندیدم.
در حدی که حتی اسم روی تندیسم اسم صحیح خودم نیست و مدام حس میکنم این تندیس مال من نیست.
خیلی احمقانه س که بهاره آراسته رو بهار آرسته هک کردن و وقتی ام به اون پسره ی احمق گفتم اصلا براش اهمیتی نداشت که اون تندیس یادآور چهارسال زحمتای من بود و فکر میکرد سرشلوغیش مهمتر از زحمات منه و من هنوز بخاطر این قضیه ازش متنفرم.
برای معادلسازی ام گفتن قانون بهروز اومده و چون من قبلا فارغ التحصیل شدم دیگه نمیتونم تطبیق نمره بدم.خب، یه جورایی خیلی ام بد نیست.
درسته که ترجیح میدادم دوباره اون درسای مزخرفو نخونم ولی هنوز این شانس هست که این بار با نمرات بهتری پاسشون کنم و ارتباطم با دانشگاه بابلسر حتی بیشتر از قبل محو میشه.
کارشناسه گفت این ترم درس عمومی برندارم شاید قانون تازه کنسل شد، منم همینکارو کردم ولی نهایتا اگر این اتفاق نیفتاد ترم تابستون برمیدارم و هرجور شده خودمو جلو میندازم چون دیگه وقتی برای تلف کردن ندارم.
شدیدا نیاز به کار دارم،حتی کارم نه، یه جایی که فقط کارآموز باشم و برام سابقه کار بشه همین.فقط با رشته ی الانم مرتبط باشه و به دردم بخوره.
زندگی تو ایران چقدر سخته واقعا.
باید فرانسه بخونم،انگلیسیمو تقویت کنم، درس بخونم و شهریه برای همه ی اینا پرداخت کنم.
این درحالیه که شرایط و جون تمام وقت کار کردنو هم ندارم.
ولی یه چیزی عجیبه اینکه فعلا حس خوبی دارم.
شاید دلم برای دغدغه تنگ شده بود.
وقتی اوضاع سخت میشه احساس میکنم آدم مهمتری هستم، حس میکنم آینده ی بهتری در انتظارمه.
وضعیت رژیمم نسبتا داره خوب پیش میره ولی دیگه پولی ندارم که بخوام تمدیدش کنم.
احتمالا مجبور شم برم سمت رژیم لیمومی هرچند سری اول که خواستم برنامه بگیرم به نظرم کلا رابط کاربری و برنامشون خیلی مسخره بود.تنها خوبیش اینه که میتونم قسطی بگیرم.
کاش لااقل رژیم دکتر کرمانی ام قسطی بود، با اون یکی خیلی راحت ترم.
دلم نمیخواد توی بیست و شیش سالگی آدمی باشم که الان هستم.
احساس میکنم تکلیفم داره با خودم مشخص میشه و هرچند که سخته ولی خوبه.
باید هویتمو پیدا کنم، به اندازه ی کافی زمان هدر دادم.
برچسب:
نویسنده: رها عابدی