جانم رفت.
جانم رفت درحالیکه من داشتم توی ذهنم خودم رو متقاعد میکردم که اونقدر ها هم دوست داشتنی نیست.
من تا به حال در کل بیست و هفت سالی که از خدا عمر گرفته م، هرگز فکر نمیکردم که مرگ ضربه ای به در خونه ی من بزنه، حتی زمانیکه بخاطر کرونا روی تخت بیمارستان به مدت حدود دو سه هفته بستری بودم و منتظر مرگ خودم بودم.
مردی که توی پست قبلی داشتم بدی هاش رو گلچین میکردم تا اگر زمانی ترکم کرد، در برابر رفتنش بی تفاوت تر باشم، منو در معصومانه ترین حالت ممکن برای همیشه ترک کرد. ترک کردنی که دیگه یقین داری هرگز، در هیچ کجای تاریخ، با هیچ امید کاذبی نمیتونی برگشتنش رو حدس بزنی.
اون از دنیا رفت.
در منزل پدری، ایلام، سجاد صالحی عزیزم بواسطه ی گازگرفتگی از دنیا رفت.
نمیدونم کدوممون غریب تر بودیم.من یا سجاد؟
هیچکس نبود که به من خبر بده.اگر این خصلت ته و توی همه چیز رو درآوردن و کارآگاه بازی کردن های خودم نبود، هیچوقت نمیفهمیدم عزیزکم کی، چرا و چه شکلی منو ترک کرد.
عزیزکرده ی قلبم که دنبال بهونه میگشتم تا دوستش نداشته باشم ولی عاشقش بودم، روز اول عید زمان سال تحویل با نیم ساعت تاخیر و با یه پیام توی تلگرام سال نو رو بهم تبریک گفت: «عیدت مبارک بهارم»
بهارش بودم، بهار اون، بهار سجاد عزیزم.
ولی اون خوی وحشتناک کمال طلب من مدام توی ذهنم فریاد میکشید: چرا همون لحظه ی سال تحویل بهم زنگ نزد؟مگه من اولویت زندگیش نبودم؟
بهانه پشت بهانه برای کور بودن در مقابل اینکه «بهارش بودم»
با دلخوری گذر کردم.شبش بهم زنگ زد تا تلفنی بهم تبریک بگه. به نظرم دیر بود، وقتی احساس کردم برای رفتن عجله داره بیشتر ناراحت شدم.گفتم میخوای بری؟گفت آره.منم گفتم برو و بعد توی تلگرام بهش پیام دادم که دیگه این شکلی نمیتونم.میخوام دوست داشتنم رو بردارم و برم.
بهم گفت میخوای نباشی؟
طول کشید تا جوابشو بدم، جرئت نمیکردم بگم آره. میترسیدم بگم آره و اونم بگه باشه.
آخرشم دلم نیومد. گفتم رفتن هیچوقت انتخاب من نبوده. اونم یه ایموجی گلدون برام فرستاد.
قلبم شکست، فکر کردم که همش همین؟واکنشش نسبت اینکه میخوام برم یه ایموجی گلدونه؟
بهش گفتم دوستت دارم. گفت «منم دوستت دارم» حتی با اینکه کچلی.
این اولین بار بود که دوستت دارم رو خود دوستت دارم میگفت.نمیگفت منم همینطور، نمیگفت لاو یو تو، نمیگفت احساس میکنم واقعی نیست که توی این مدت کم انقدر عمیق دوستم داشته باشی.
فقط گفت «منم دوستت دارم»
فکر کردم همه چیز تموم شده، در عین بی رحمی چتو دو طرفه پاک کردم.
کار کودکانه ای که از وقتی تلگرام این قدرتو بهم داده بود هربار حین عصبانیتم به خودم اجازه می دادم برای طرف مقابلم هم تصمیم بگیرم و خاطرات اون رو هم پاک کنم.
تا زمان آیندهشبش ازش خبری نبود.
اخر شب نوشت: هستی بهارو؟
نوشتم بله، خیلی سرد و سنگین.
ویس داد. صداش به قدری خسته و خواب الود بود که بعدها به مامانم به شوخی گفتم صداش جوری بود که انگار داشت میمرد.من بی خبر بودم که عزیزکم واقعا رفت.
توی ویسش گفت: خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم بهار ولی خیلی خوابم میاد.
تعجب کردم.خواستم بگم اگر میخواستی حرف بزنی خب دیگه خواب چی میگه؟اگر خوابت میومد چرا پیام دادی؟
توی ویس بعدیش گفت: دیگه نمیتونم بیدار بمونم، شبت بخیر باوفا جانم.
«با وفا جان»ش بودم. اولش بهم برخورد.باوفا جانم؟ مگه داری با سگت حرف میزنی؟
ولی به جای هرچیزی فقط دو کلمه تایپ کردم. «شب بخیر.»
و دیگه اون شب بخیر هیچوقت سین نشد.هیچ وقت.
دیدم یه روز دقیق گذشت و پیامم سین نشد، عصبانی شدم و دوباره چتو دو طرفه پاک کردم.
با اینکه این کارو کردم ولی منتظر موندم روز تولدم بهم تبریک بگه، گفتم یا پیام میده، یا زنگ میزنه و جوری رفتار میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
مثل اون هزارباری که توی اون چهل روزی که با هم بودیم من هی گفتم کات، هی اون هیچ ری اکشنی نشون نمیداد و دوباره زنگ میزد بریم چای بخوریم؟منم میگفتم بریم و قند تو دلم آب میشد که ولم نکرده.
ولی زنگ نزد، پیامم نداد. دلم شکست. گفتم سجاد تا این حد بی معرفت بود و من نشناخته بودم؟چطور دلش اومد؟اون که میدونست هروقت برگرده من قبولش میکنم.اون که میدونست من اصلا قدرت رد کردنشو ندارم.یعنی واقعا نخواست که نیومد؟
بعد از اون من براش یه آهنگ فرستادم، ولی انلاین نشد که سین بشه. دوباره دو طرفه پاکش کردم.به طرز عجیبی دیدم داره اعضای کانال تلگرامش زیاد میشه.
همون روز اول توی قرارمون خودش گفته بود من میبینم این 127 نفر شده 128 نفر استرس میگیرم.اما یهویی توی همون چند روز تعداد اعضا از 128 نفر رسید به دویست و خورده ای نفر.درحالی که خودش دیگه خیلی وقت بود که انلاین نشده بود.گفتم شاید با یه خط دیگه ای که من ندارم داره توی کانالای دیگه تبلیغ کانالشو میکنه.
و واسم عجیب بود چون اون دیگه به پادکست به چشم شغل و حرفه نگاه نمیکرد و فقط سرگرمیش بود، سجادم شروع کار کرده بود به برنامه ریختن، به واقعی زندگی کردن، به وظیفه شناس بودن.
بازم گفتم بالاخره که برمیگرده، الان تا ایلامه خبری ازش نیست ولی وقتی برگرده دوباره میاد پیش من، دوباره با هم خوب میشیم.حتی بهم گفته بود یاد بگیر پاستا درست کنی اومدم واسم درست کن.
18م شد، روز اولی که باید بعد از تعطیلات میرفت سرکارش مدرسه، دیدم هنوز انلاین نشده، بهش زنگ زدم ولی از دسترس خارج بود.
گفتم شاید تو راهه، شاید هفته ی اولو جدی نگرفته تا بیشتر پیش خانواده ش بمونه.شاید تو کوهه و انتن نمیده.
پیام دادم که دلم شور میزنه سجاد، پیاممو دیدی بهم خبر بده.
ولی دلیوری پیامم هیچوقت به دستم نرسید، چند روز بعدش پیامم منقضی شد بدون اینکه به دستش برسه.
بازم زنگ زدم،در دسترس نبود، بازم پیام دادم، به دستش نرسید.نگین فکر کرد شاید خط منو تو بلاک لیستی چیزی گذاشته، با خط خودش زنگ زد، در دسترس نبود.
به مامان گفتم دلم شور میزنه، گفتم سجادم از این عادتا نداشت. سجاد اگر صداقتش ازار دهنده بود هم خودش نمیتونست انقدر بی رحم باشه.
اون حتی برای اینکه میخواست دندون پزشکیش رو نره زنگ زده بود به من و مظلومانه گفت: میشه تا وقتی تکلیف بیمه تکمیلیم مشخص نشده نرم؟ و بعدش گفت تو با من چیکار کردی که من برای انجام ندادن کاری هم احساس میکنم به اجازه ی تو نیاز دارم.
هفته ی اول گذشت.
دوشنبه ی بعدی بعد از کارای کاریابیم رفتم مدرسه ش، گفتم ببینم موتورش هست یا نه؟فقط ببینم که برگشته، که حالش خوبه. اگر فقط بدونم حالش خوبه دیگه کاری باهاش ندارم.
رفتم مدرسه ش، موتورشو دیدم و گفتم پس برگشته، پس فقط منو نمیخواسته، پس فقط خطشو یه جوری کلا عوض کرده که من بهش دسترسی نداشته باشم.
ولی بازم همه چیز عجیب بود. اول از همه اینکه سجادم از این عادتا نداشت، و اینکه اون خط خط اصلیش بود، و اینکه میدونست من اگر بخوام دنبالش برم هم خونشو بلدم هم مدرسه رو. عوض کردن خط مسخره ترین راه برای دوری از من بود.
با این حال سعی کردم خودمو متقاعد کنم که سجادم، عزیز دلم، توان راه رفتنم، منو نخواسته. و رفتم.
دو سه روز بعد ایتا رو نصب کردم که اگر آزمون استخدامی قبول شدم یه راه ارتباطی که اونا هم قبول دارن داشته باشم و به هرحال برای کارم در آینده نیاز میشد.
دلتنگ شدم.
گفتم برم اسم مدرسشو سرچ کنم شاید تو کانال مدرسه چهارتا عکس از روز معلمی، کلاسی، جشنواره ای چیزی باشه که سجادم هم توشون هست.
گفتم ببینمش دلتنگیم رفع بشه.
یه ذره که گشتم اولین عکسی که ازش پیدا کردم عکس مراسم ترحیمش بود.
چشمامو برای یه لحظه باور نکردم.این یه شوخیه نه؟
شوخی نبود.
تمام مدتی که فکر میکردم سجادم منو نخواسته، سجادم بهم پیام نداده، سجادم بهم زنگ نزده، تمام اون مدت سجادم زیر خاک سرد بود.
سجادم آخرین لحظه ای که چشماش باز بوده به من پیام داده بوده.
سجادم آخرین بار گفته بوده خیلی دلش میخواسته با من حرف بزنه ولی خیلی خوابش میومده.
سجادم گفته بوده شب بخیر باوفا جانم.
سجادم خداحافظی کرده بوده از بهارش بدون اینکه هیچکدوممون بدونیم این اخرین بار بوده.
تمام مدتی که من ازش دلخور بودم، ناراحت بودم، منتظرش بودم. اون اصلا نمیتونست که باشه.
حتی اگر میخواست هم زمانش تموم شده بود.
یه بار توی شوخی بهش گفته بودم تو یا مال منی، یا مال خدا.
جدی جدی مال خدا شده بود و من نمیدونستم.
دلم برای ذوقی که به زندگی پیدا کرده بود سوخت، دلم برای موتورش که هنوز یه ماه نشده بود تهیهه بود و میگفت ان شا الله یه روز ماشین میخرم سوخت، دلم برای اون «بیا با هم پولدار بشیم، من کاراشو میکنم تو مدیریت کن» سوخت، دلم برای «تو مادر خیلی خوبی میشی» سوخت، دلم برای «من اگر عاقل باشم باید تورو بگیرم» سوخت، دلم برای اون برنامه انگیزشیش که بند اولش نوشته بود برای رسیدن به هدفت از چه چیزایی میتونی بگذری و نوشته بود دختر، بعد من تو پرانتز نوشتم «به جز بهار» و هیچوقت از دیوار برش نداشت سوخت. دلم برای باکس اسنپ باکسی که تازه سفارشه بود و شبا میرفت کار میکرد آخر شب بهم خبر میداد رسیده خونه سوخت.
دلم برای اینکه نه به تولد من که شیش فروردین بود رسید و نه به تولد خودش که شیش اردیبهشته میرسه، میسوزه.
تنها دلخوشیم اینه که تمام روزایی که با هم بودیم خوش گذشت، حتی روزای غم انگیزش. دلخوشیم اینه که پیش من از خودش بودن خجالت نمی کشید. دلخوشیم اینه که میتونست با من دقیقا صادق باشه، حتی اگر صداقتش اکثر وقتا ازارم می داد.
تنها دلخوشیم اینه که مرگش بدون درد بود، امیدوارم که عزیزم درد نکشیده باشه.
هنوز چهلمش نشده، من هیچ پشتیبان و پناهی ندارم که بتونم ازش کمک بخوام منو ببره ایلام.
هیچ پولی ندارم، هیچ آشنایی ندارم. نمیدونم عادل واقعا کمکم میکنه یا نه.که امیدم بهش خیلی کمه.
حتی نمیدونم میتونم ادرسی از محلی که خاکش کردن پیدا کنم یا نه، تمام امیدم کانال مدرسه ایه که توش کار می کرد.
عزیزکم رفته، عزیزکم قبل اینکه بره ایلام موتورشو گذاشته بوده مدرسه که جاش امن باشه، برای همین اونجا بود.
عزیزکم بعد از مرگش محبوب شد که یهو اعضای کانالش انقدر زیاد شد.
عزیزکم نبود که تولدمو تبریک بگه، نبود که شب بخیرمو سین کنه، نبود که دوباره بیاد با هم بسازیم.
میخواستم دوستش نداشته باشم، قبل از اینکه بفهمم عاشقش شده بودم.
دلم نمیخواد هیچ چیزو درموردش فراموش کنم.
دلم میخواد یادم بمونه که روز اول تو کافه حیات خانه من موکا سفارش دادم، اون صبحانه سوسیس تخم مرغ سفارش داد و از من خواست براش یه لقمه بگیرم.
میخوام یادم بمونه که بهش گفتم برام شکلات تخته ای بگیر، گرفت و آورد. یه بارم من گرفتم و بهش نشون دادم که چقدر از اینکه شکلات تخته ای رو از روی خط های جدا کننده ش میشکنم از صداش خوشم میاد و اون عمدا نامرتب میشکست و میخندید.
دلم میخواد یادم بمونه که توی سرمای استخون سوز بهمن کنار زاینده رود خشک قدم زدیم و چای خوردیم.اخرین بار از من پرسید اب زاینده رودو باز کردن؟گفتم نمیدونم.کاش میدونستم.
دلم میخواد یادم بمونه که خودم ردش کردم و خودم دوباره بهش پیام دادم و بدون اینکه اذیتم کنه برگشت.
دلم میخواد یادم بمونه که اون شب توی پارک رجایی دنبالم دوید و نذاشت با اون حال برگردم خونه.
دلم میخواد یادم بمونه که بعدش از چهارباغ دستکش تهیهیم و وقتی داشتم دستکشا رو توی دستش درست میکردم جوری نگاهم میکرد که انگار برای یه لحظه م که شده واقعا عاشقم شده بود.
دلم میخواد یادم بمونه اون شبی که از پارک لاله رفتیم سمت آبشار و بهم گفت من نمیتونم برت گردونم چون باید برم یه سمت دیگه و من قبول کردم.ناراحتم نمیشدم.ولی موقع برگشتن قدشو بلند کرد و گفت خودم میرسونمت، گفتم خودم میرم ولی گوشیو از دستم گرفت و گفت نه خودم میرسونمت.
دلم میخواد یادم بمونه که بهم میگفت با اینکه تپلی ولی ترک نشین خیلی خوبی هستی.
دلم میخواد یادم بمونه که ادرسارو بلد نبود و منم با اینکه بلد نبودم حدسی بهش ادرس میدادم تا بالاخره میرسیدیم به خونه ما و بعدش برمیگشت خونه ش.
دلم میخواد یادم بمونه که اون روز بارونی نشستم لب حوض وسط میدون نقش جهان و بهش زنگ زدم و گفت میاد پیشم.اومد و بعدش با هم رفتیم بیمارستان صدوقی که برای مامانش نوبت عمل سنگ شکن کلیه گرفتیم که اخرم مامانش نیومد.
دلم میخواد یادم بمونه که با هم باغ غدیرو پیدا کردیم و رفتیم اونجا تو ماه رمضون اش خوردیم، هیچکس دور و برمون نبود. خیلی از اونجا خوشش اومده بود و پرسید نظرت چیه که اینجا رو پاتوق کنیم؟منم موافق بودم.ولی اخرش به جز اون روز فقط تونستیم یه شب دیگه بریم و دیگه فرصتمون تموم شد.
دلم میخواد یادم بمونه که بهش زنگ زدم گفتم برات قورمه سبزی گذاشتم بیا ببر، برد و خیلی هم خوشش اومده بود و گفت این خوش مزه ترین غذایی بوده که تا حالا اصفهان خورده بود.
دلم میخواد یادم بمونه هر دو بار اشپزیم خونه ی خودش خراب شد و بار دوم که ماکارونی رو خراب کردم کلی گریه کردم و اون بغلم کرد و دلداریم داد که هیچی نشده، بعدش پیتزا سفارش داد و من سرمو گذاشتم تو بغلش و اون بهم کلیپای تو اینستا رو نشون میداد تا پیتزا برسه.
دلم میخواد یادم بمونه که اون شب توی باغ غدیر من عینکمو برداشته بودم و بهش میگفتم چقدر همه چیز از چشمای من قشنگ تر دیده میشه و گفت آره، منم دارم حسش میکنم. و رقصید، محو میدیدمش ولی عاشق تصویری بودم که جلوی چشمام بود.
دلم میخواد یادم بمونه که توی میدون نقش جهان سرشو گذاشت روی پام تا چرت بزنه و من مراقب بودم که توپ بچه هایی که داشتن اون اطراف بازی میکردن به صورتش نخوره.
دلم میخواد یادم بمونه که روز اول چقدر محکم دستامو گرفت توی دستاش و اجازه نمیداد که ولشون کنم.
دلم میخواد یادم بمونه که هروقت بغلم میکرد میگفت تو چقدر بوی خوبی میدی.
دلم میخواد یادم بمونه که اون شب ازش خواستم اخر شب بیاد تو محلمون و منو ببوسه، اومد، خیلی ترسیده بود، محله اون شکلی که من میخواستم خلوت نبود، به بهونه گرفتن اشک مصنوعی از خونه زدم بیرون و رفتم بن بست اخری، در حد یه ثانیه منو بوسید و رفت.
دلم میخواد یادم بمونه اولین باری که یه کم از خط قرمزام عبور کردم و جوری تجربه ش کردم که قبل از خودش هیچوقت با هیچکس اون تجربه رو نداشتم چه حس هیجانی داشت، که میگفت «چقدر خوشگل شدی» بعد که من باورش نکردم دوباره یه زمان دیگه بهم گفت«اون موقع باور نکردی ولی الان میگم که فکر نکنی به نیت خاصی اون حرفو زدم، واقعا خوشگل شده بودی»
دلم میخواد یادم بمونه که توی پارک لاله نشستیم و حرف زدیم، دو بار.یه بار اولین باری که یکم میونه م باهاش شکراب شده بود و بار دوم اخرین بار قبل از اینکه بره ایلام، قبل از اینکه برای همیشه بهارش رو ترک کنه.
شاید به قول خودش شیفته ی من نبود، ولی دوستم داشت.
شاید داشتم سعی می کردم دوستش نداشته باشم، ولی شیفته ش بودم.
ما به هم میومدیم حتی با اینکه از نظر ظاهری خیلی متفاوت بودیم.
فقط من باید از دستش میدادم تا بفهمم همه چیز اون چیزی نبود که ذهن بهانه جو و شکاک من سعی داشت بهم نشون بده.
من آدم مهربون تری میشم.
یادمه بهم گفت نمیدونم چطور ولی خیلی دوست دارم تو رو موفق ببینم بهار، اصلا احساس میکنم تو قراره خیلی موفق بشی.
بهم میگفت تو بعد از من خیلی خوشبخت میشی.
هربار این شکلی حرف میزد فکر میکردم منو نمیخواد که اینجوری صحبت میکنه تا من کمتر دلم بشکنه.
ولی بعدها بهش رسیدم که اون صداقتش بیشتر از اونی بود که بخواد دلش برام بسوزه.
اگر بغلم میکرد و میگفت اشکالی نداره که غذا خراب شد، به نظرش واقعا اشکالی نداشت.
اگر میگفت خیلی خوشگل شدی، واقعا خیلی خوشگل شده بودم.
اگر میگفت شیفته ت نیستم ولی دوستت دارم، شیفته م نبود ولی دوستم داشت.
آخرین باری که بهم گفت دوستت دارم هم واقعا دوستم داشت.
و آخرین باری که بهم گفت خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی خیلی خوابم میاد، واقعا خیلی دلش میخواست باهام حرف بزنه ولی خیلی خوابش میومد.
و خوابش برد، و دیگه بیدار نشد.
من آدم دلرحم تری خواهم شد، من آدم مهربون تری خواهم شد، من آدم کمتر قضاوت کن و کمتر شکاکی خواهم شد...
اما برای فهمیدنش بهای خیلی سنگینی پرداخت کردم...
سجاد زندگیم بود، زندگیمو دادم تا یاد بگیرم چطور باید زندگی کنم.
شاید در مجموع من و سجاد فقط 40 روز توی زندگی همدیگه بودیم.
اما من این 40 روز رو واقعا زندگی کردم.واقعا عاشقی کردم.واقعا دوست داشته شدم و واقعا دوست داشتم.
یه روز گفت من اصلا نمیدونم چی شد که پام به اصفهان کشیده شد، من خودم ایلام بودم دانشگاهم تهران بود برای پیشرفت کاری هم باید قاعدتا میرفتم تهران.
بهش گفتم شاید قسمتت هنوزم توی ایلام یا تهران باشه، شاید یه گمشده ای توی اصفهان داری که باید پیداش کنی و بعد بری.
گفت «شاید همین الانشم پیداش کردم»...
مامان میگه ادمی که فقط 40 روز توی زندگی من مونده و بعدش رفته پیش خدا، از همون اولشم یه انسان نبوده.
یه نشونه بوده، یه پیک، کسی که این همه وقت رشد داده شده بوده تا پیامی رو به تو برسونه و بره.
من به محض ورود سجاد به زندگیم از تصمیمم برای اینکه یه روزی خودکشی کنم منصرف شدم، از مهاجرت منصرف شدم، دنیا رو به شکل قشنگ تری دیدم، مردم رو بیشتر دوست داشتم، انرژی بیشتری برای انجام دادن کارام پیدا کردم، به خدا نزدیک تر شدم، حتی همین الانشم که داغدارم و قلبم هر لحظه به هزار تیکه ی بهروز تقسیم میشه و دوباره هر هزار تیکه خودش هزار تیکه میشه بازم دلم میخواد اون بهار موفقی بشم که سجاد دلش میخواست ببینه.
بهاری بشم که سجاد دلش میخواست بهش افتخار کنه.
من دیگه جرئت ندارم پا پس بکشم.الان باید به جای دو نفر زندگی کنم حتی با اینکه دلم میخواد خدا منو هم زودتر ببره پیش سجادم.
البته اگر سجادم دلش میخواد ابدیت رو کنار من بگذرونه.
از این به بعد باید منتظر زمین خوردنای بیشتری باشم، چون باید موفق بشم، چون باید افتخار سجادم رو به دست بیارم.
و این قرار نیست آسون باشه، به خصوص نه الان که باید با یه قلب شکسته ادامه بدم.
خدا به من صبر و استقامت بده و سجادم رو از عذاب حفظ کنه.
عشق بورزید که زمان خیلی کوتاهه و هیچوقت نمیتونین بفهمین توی همین زمان کوتاه هم چه زمانی پیمانه ی شما سر میرسه.
به قول سجادم که همیشه میخوند: «دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من، ای ترک غارتگر من» و بقیه ش رو یادش نمیومد که بخونه...
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با قاب سی و هفتم(سوگواری بهار) بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره میخواد در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: رها عابدی