دلم برای اواخر دهه هشتاد که بلاگفا کلی شلوغ بود و پیش خودم فکر میکردم که بهترین دوستامو اینجا پیدا کردم تنگ شده.
فکر کنم بالای سی چهل نفر بودیم که همدیگه رو لینک داشتیم و با اینکه تعدادمون زیاد بود ولی همه به همدیگه میرسیدیم، چهل تا اسم متفاوت حفظ بودم و داستان زندگیشونو میدونستم. برام قابل تفکیک بودن و لازم نبود برای یاداوریشون برم پیجشونو چک کنم. ولی چیزی که باعث شد عمر اون دوره ی خوش انقدر کوتاه بشه این بود که به قدری به سیستم بلاگفا اعتماد داشتیم که اصلا فکرشو نمیکردیم نیازی باشه که شماره ی همدیگه رو داشته باشیم و بعد از اینکه سرورای بلاگفا از بیخ و بن نابود شد خیلیاشون دیگه برنگشتن و هممون پراکنده شدیم.
دیگه بعد از این همه سال اسم اکثرشونو یادم نمیاد.
شکوه، محمد، محمدرضا، محمد شیرین زاده، نیما، زهرا، سیمین... اینا تنها اسمایی هستن که هنوزم یادمه.
با شکوه تقریبا هر چند سال یه بار صحبت میکنم، از محمد بعد از سال 93 دیگه خبری ندارم، ارتباطم با محمدرضا به شکل پیچیده ای مزخرف پیش رفت و بدون اینکه حتی یه بار از نزدیک ببینمش با هم قهر کردیم، اخرین باری که با محمد شیرین زاده حرف زدم بخاطر شهرتی که بین شاعرا پیدا کرده بود خیلی مغرور شده بود و دیگه انگار نمیشناختمش، نیما رو با کمک سیمین دوباره پیدا کردم ولی اونقدری سنش بالا رفته بود که از من فقط یه اسم به خاطر می اورد و نه بیشتر، خود سیمینم بنده خدا همون موقعش هم سنش خیلی بالا بود، فکر کنم معلم بود، مطمئن نیستم، انگار بازنشست شده بود و درگیریای میانسالانه پیدا کرده بود، زهرا سرطان گرفت و از دنیا رفت...
هرکدوممون یه گوشه ای از این دنیا توی خطوط جداگونه به زندگی ادامه دادیم. دلم برای تک تکشون تنگ شده.
الان حدود 700 نفر توی اینستاگرامم فالوور دارم ولی اکثرشون اصلا ایرانی نیستن و نمیتونم بگم با همون دو سه نفری ام که گاهی صحبت میکنم صمیمی ام.
به شدت احساس تنهایی میکنم.
آدمای زیادی توی زندگی من اومدن و رفتن ولی به طرز عجیبی این خلا هیچوقت پر نشد، حتی با اینکه اکثر مواقع این تنهایی انتخاب خودم بود ولی این چند سال اخیر که به سی سالگی نزدیک تر میشم بیشتر احساس تنهایی میکنم.
دلم میخواست یه گوشی ساده میتهیهم و وانمود میکردم که هیچ اتفاقی نیفتاده، ولی نمیتونم، همه چیز خیلی واقعیه.
خیلی واقعی و آزار دهنده...
اگر اینستاگراممو حذف کنم عملا تنهاییم رسمی میشه.
به چک کردن خبرهای منتشر شده اعتیاد پیدا کردم، کامنت میخونم و توی سکوت حرص میخورم، استوری پشت استوری میذارم ولی هیچی توی ذهنم و زندگیم تغییری نمیکنه.
دچار پرخوری عصبی بودم ولی به قدری همه چیز گرون شده که دیگه نمیتونم هیچی بخرم و حالم مثل حال اون معتادی میمونه که بهش مواد نرسیده، احتمالا با همه ی زجرش این تنها وجه مثبت ماجرا باشه که چاق تر از اینی که هستم نمیشم، ولی به قدری توی ابعاد دیگه دارم آسیب میبینم که اگر چاق تر میشدم به مراتب ادم سالم تری بودم.
نگین در زمان حاضر بهم گفت که داروهایی که مصرف میکرده دیگه جواب نمیده و دکتر گفته باید پرتو درمانی رو شروع کار کنه، توی دلم آرزو میکردم که کاش مزخرف گفته بود تا جلب توجه کنه...
یه حرفی ام بهم زد که خیلی بد دلمو شکست، البته دروغ نبود...
گفت میخوای منم مثل سجاد بمیرم تا با هوش مصنوعی من و خودتو بذاری کنار همدیگه؟
منظورش این بود که چرا تا وقتی هست به اندازه ی کافی بهش توجه نمیکنم، راست هم میگه...
انقدر همیشه برای همه کار و همه کس خسته بودم که نتونستم برای هیچکدوم از دوستام دوست خوبی باشم، حتی شک دارم که دوست دختر خوبی ام برای سجاد بودم یا نه! یا فرزند خوبی برای مامان و بابام، یا خواهر خوبی برای خواهرام و برادرم.
این روزا اکثر وقتمو توی پینترست میگذرونم، همش عکسای نوستالژی دانلود میکنم بدون اینکه بدونم قراره باهاشون چیکار کنم؟ انگار یه تیکه از وجودم هست که تحمل زندگی توی حال رو نداره و به هر چیزی چنگ میزنه تا با یاداوری روزای گذشته یکم مغزمو گول بزنه که هنوز همه چیز اونقدرام بد نیست...
مادامی که مشغولم جواب میده، ولی به محض اینکه گوشیمو میذارم کنار زندگی وحشتناک خیمه میزنه روم، کمر درد و پا درد ولم نمیکنه و با اینکه هیچ چیز سنگینی جا به جا نمیکنم ولی انگار صد کیلو روی کمرمه و تحمل حتی وزن خودمو هم ندارم.
انقدر پشت سر هم درد و مریضیای مختلف میگیرم که دیگه از این وضعیت دائم المریض بودنه خسته ام...
بعضی وقتا فکر میکنم شاید به خودم تلقین میکنم، شاید فقط باید مثبت فکر کنم، پیاده روی رو شروع کار کنم، رژیم بگیرم، ماسک صورت بزنم و همه چیز درست میشه.
ولی نمیشه!
خیلی ارزوها توی سرمه، دلم میخواد چیزای قشنگ درست کنم، نه اینکه به کسی بعرضهم، میخوام فقط خونه ی خودمونو خوشگل کنم، ولی حتی حوصله ندارم که بشقاب خودمو بشورم.
نمیدونم چرا داره این شکلی پیش میره، دلم میخواد یه کاری کنم که مسیرم عوض شه، ولی حس میکنم یه چیزی هست...
یه چیز بزرگ و مهم و موثر که تا اون نباشه کنترل زندگیم به دست خودم برنمیگرده.
منتظرم، نمیدونم منتظر چی...
نمیخوام منفعل باشم، ولی جون زندگی کردن ندارم، الان بیشترین کاری که میکنم همین انتظار کشیدنه...
برچسب:
نویسنده: رها عابدی