از مزایا یا شایدم معایب شاغل شدن اینه که دیگه وقت نداری...
وقت نداری اورتینک کنی، به اضافه وزنت فکر کنی، به پوستت فکر کنی، به اکست فکر کنی که خب این بخش خوب ماجراس ولی بخش بدش اونجاس که برای اپدیت کردن وبلاگت هم وقت نداری، برای باشگاه ثبت نام کردن، برای درس خوندن، زبان خوندن، تمرین موسیقی.
در کل کار کردن این شکلیه که دیگه تو زندگیت برای هیچ چیز جز همون کار وقت نداری.
و اگر اون کار نیمه وقت عصر باشه اوضاع یجورایی پیچیده تر هم میشه چون از صبح که بیدار میشی هر برنامه که داشته باشی مدام این فکرو داری که خب چطوری تا سر وقت خودمو برسونم سرکار.
از همه ی اینا که بگذریم داستان شاغل شدنم اونقدر سریعتر پیش رفت که این بار واقعا از همون روز اولی که رفتم برای مصاحبه متوجه شدم که دیگه وقت ندارم.
من بالاخره هفتم آبان سالی که داره تموم میشه اولین قرارداد رسمی کارم رو امضا کردم، به عنوان دفتردار یه آموزشگاه موسیقی...
برای منی که همیشه میل کار کردن توی آموزشگاه موسیقی رو داشتم این یه برد بزرگ توی امسالم حساب میشد.
در کل اگر بخوام یه نگاه اجمالی به سال 1402 بندازم، با انصاف، به جز دو سه ماه اولش میشه گفت سال پیشرفتم بود.
امسال یوکللیمو خریداریم، دوباره دانشجو شدم، شاغل شدم، با کلی آدم بهروز آشنا شدم، توی برخورد با همون آدمای بهروز یاد گرفتم که چطور توی شرایط سخت اخلاق حرفه ایم رو حفظ کنم و از همه مهمتر بعد از بیست و پنج سال، امسال اولین سال زندگیم بود که هیچ مریضی لاعلاج (خب باشه، سخت علاج)ی نگرفتم.
در کل امسال سال خوبی بود.
احساس میکنم رد شدن از مرز بیست و پنج سالگی خیلی معنی میده، نمیدونم شاید کلا هرکسی توی هر سنی هر سال نزدیک تولدش همین حس رو داشته باشه ولی برای منی که تا قبل از امسال از روز تولدم متنفر بودم، این اشتیاق برای رسیدن به بیست و شش سالگی خیلی تغییر بزرگیه.
البته از لحاظ فنی فکر کنم بیست و شش سالم تموم میشه، نمیدونم، ولم کن.
از اهداف تازهم توی سال نوین یاد گرفتن عکاسی به صورت حرفه ای و تهیه یه دوربین عکاسیه.به همراه یه میز مطالعه از این پایه کوتاها که وایت بردن، کمرم شکست بس مثل شتر خم شدم تا درسامو بخونم یا با لپ تاپ کار کنم.
عادلم انگار توی سال بهروز قصد داره یه کم آدم شه، البته آدم که نمیشه فط در حدی که توی سال نوین جواب سلام همدیگه رو توی خونه بدیم.
میخوام برای یوکللیم اسم بذارم ولی نمیدونم چی بذارم، احتمالا توی پست بعدی اسمش رو بگم. دیگه تا اون موقع باید به یه برآیند ای رسیده باشم.
بعد از سوگی که برای عرضه ری را (کالیمبام) داشتم دیگه جرئت نداشتم برای یوکللیم اسم بذارم. میترسیدم واسش اسم بذارم و بازم مجبور بشم بفروشرسانیمش.
ولی حالا که خیالم راحت تره میخوام به عنوان عضو رسمی زندگیم که خیلی توی تغییر احوالم تاثیر داشت بهش یه اسم بدم.
راستی لاتاری هم شرکت کردم، هر چند اشتباه کردم و ثبت نامم رو سپردم به یه موسسه مهاجرتی ولی بالاخره اینم یه شانسه.
توی تعطیلات عید خیلی کارا باید انجام بدم، انگلیسی بخونم، فرانسه بخونم، درسای انبار شده دانشگاهمو بخونم، رژیممو آغاز کنم، سازمو تمرین کنم.
امیدوارم توان و همت انجام دادنشون رو داشته باشم.
راستی چرا از وقتی این برچسبای کیبورد رو زدم روی دکمه های لپ تاپم به ترتیب حروف : آ ، ی ، ر ، ه بیشتر از همه رنگشون رفته؟
برچسب:
نویسنده: رها عابدی