قاب سی و دوم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
امروز خیلی احساس تنهایی کردم.تنهایی که همیشه دنبالش بودم در روز جاری خیلی خودشو واضح نشون داد.خب...همه چی از آخرین باری که وبلاگو آپدیت کردم کمی متفاوت پیش رفت و همه چیز قراره همینجور باشه چون زندگی این شکلیه.یه روز خوبه و یه روز بد.یه روز بارونیه و یه روز آفتابی.یه روز جنگه و یه روز صلح.کلاسای مهد ...
قاب سی و سوم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
رسما دانشجو شدم.راستش خیلی حس عجیبیه که دوباره از صفر مسیری رو بری که قبلا رفتی.یه جوری به بقیه نگاه میکنی انگار مامان بزرگشونی و سر پیری اومدی ادامه تحصیل بدی.این مدت که دنبال کارام تکمیل پرونده م بودم خیلیا فکر میکردن بعد از این همه سال تازه میخوام ادامه تحصیل بدم.هیچکس خبر نداشت من حتی تا ارشدم ر...
قاب سی و چهارم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
از مزایا یا شایدم معایب شاغل شدن اینه که دیگه وقت نداری...وقت نداری اورتینک کنی، به اضافه وزنت فکر کنی، به پوستت فکر کنی، به اکست فکر کنی که خب این بخش خوب ماجراس ولی بخش بدش اونجاس که برای اپدیت کردن وبلاگت هم وقت نداری، برای باشگاه ثبت نام کردن، برای درس خوندن، زبان خوندن، تمرین موسیقی.در کل کار ک...
قاب سی و پنجم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
متوجه شدم اینی که میگن باید مراقب آرزوهات باشی چون ممکنه برآورده بشن واقعیه.هیچوقت فکر نمیکردم کار کردن توی یه آموزشگاه موسیقی که یه زمانی جزو فانتزیای زندگیم بود تبدیل بشه به بزرگترین علت اعصاب خوردی و افسردگی مقطعیم.سری قبل که داشتم درمورد پیدا کردن شغل ایده آلم مینوشتم هیچ ایده ای در این مورد ندا...
قاب سی و ششم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
403 سال من نبود.ممکنه سال خیلیای دیگه م نبوده باشه اما همین که امسال فقط دو پست نوشتم خودش نشونه ی اینه که امسال بیش از حد مزخرف بوده و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.هیچ دستاوردی نداشتم.بدهی روی بدهی آوردم و حتی یادم نمیاد چه چیز با ارزشی خریداریم که این بدهیا به وجود اومده، البته احتمال قوی اینه که ...
قاب سی و هفتم(سوگواری بهار)
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
جانم رفت.جانم رفت درحالیکه من داشتم توی ذهنم خودم رو متقاعد میکردم که اونقدر ها هم دوست داشتنی نیست.من تا به حال در کل بیست و هفت سالی که از خدا عمر گرفته م، هرگز فکر نمیکردم که مرگ ضربه ای به در خونه ی من بزنه، حتی زمانیکه بخاطر کرونا روی تخت بیمارستان به مدت حدود دو سه هفته بستری بودم و منتظر مرگ ...
قاب سی و هشتم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
قاب سی و هشتم بهار(غازچرون)چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ ، 18:55 امسال سخت ترین سال زندگیم بود بدون اینکه خودم اون اوایل متوجه بشم که قراره نقش اول چه داستان غم انگیزی باشم.سجادم رفت، آخرین ملاقاتم باهاش شد سر مزارش، سر یه سنگ سفید.نتونستم درست درس بخونم، با این که قول داده بودم موفق بشم نشدم. آزمون ...
قاب سی و نهم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
دیروز با مامانم دعوام شد.عادل که اومد خونه گفت یه بچه گربه از سر کوچه دنبالش اومده و احتمالا گرسنه س، منم رفتم دم در تا نگاهش کنم. مامان با اخم اومد و داشت غر میزد درمورد اینکه گربه ها واسه من نون و آب نمیشن که یهو گربه اومد داخل، من میخواستم بدون اینکه بترسونمش بذارمش بیرون ولی مامان تا فهمید چی شد...
قاب چهلم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
دلم برای اواخر دهه هشتاد که بلاگفا کلی شلوغ بود و پیش خودم فکر میکردم که بهترین دوستامو اینجا پیدا کردم تنگ شده.فکر کنم بالای سی چهل نفر بودیم که همدیگه رو لینک داشتیم و با اینکه تعدادمون زیاد بود ولی همه به همدیگه میرسیدیم، چهل تا اسم متفاوت حفظ بودم و داستان زندگیشونو میدونستم. برام قابل تفکیک بود...
قاب چهل و یکم
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 12:40
بالاخره بعد از یه غیبت طولانی تونستم دوباره بیام و اینجارو اپدیت کنم. حالا نه که برای کسی ام جز خودم اهمیت داشته باشه، ولی دلم نمیخواد انقدری بین خاطراتم فاصله بیفته که نتونم ارتباط بینشونو پیدا کنم.شایدم واقعا ارتباط خاصی ندارن و تنها پارامتر مشترک توی همشون منم. بالاخره این زندگی منه، اگر خودم نقش...
قاب هیژدهم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
اینقدر همه چی یهویی شد که نمیدونم از کجا شروع کنم مساله اینجاس که چهارشنبه ی دو هفته پیش محمدحسین بهم زنگ زد و گفت که میتونم یه هفته برم مغازه ای که کار میکنه کمکش کنم چون دست تنهاس؟ از اونجایی که پولش یه نمه وسوسه برانگیز بود و دلم برای محمدحسینم میسوخت قبول کردم که برم. از اونجایی که برنامه داشتم ...
قاب نوزدهم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
میخوام یه اعترافی کنم. اولش میخواستم همه چیزو خیلی صاف و بدون هیچ تحریفی بنویسم ولی به نظرم یه بخشی از زندگی آدما هست که واقعا اهمیت چندانی نداره و اینم قسمتی از اون روزای بی اهمیته که در لحظه خیلی هیجان انگیز به نظر میرسه. البته که امروز بهترین روز زندگیم بود ولی مطمئنم هنوز روزای بهتر از اینم هست،...
قاب بیستم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
خیلی وقته که نیومدم اینجا. سلامت کو بی ادب؟ اییییی ببخشید سلام. تا الان کجا بودی؟ راستش دلم نمیخواد درمورد مدت تقریبا کوتاهی که دچار یه افسردگی عمیق شده بودم حرفی بزنم.اینکه چرا و چطور اینجوری شدمو شاید قبلا گفته باشم ولی اگرم نگفتم حتما مهم نبوده پس نمیخوام وقتی دوباره به اینجا سر میزنم یادم بیاد ک...
قاب بیست و یکم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
خب قراره یه کم عجیب بشه، نمیدونم شایدم نشه. آدرس وبلاگم دست دو سه نفر آدم متفرقه افتاده بود که خب چشمم هم آب نمیخوره هیچوقت به اینجا سر بزنن ولی محض احتیاط آدرس،اسامی و قالب وبلاگو تغییر دادم. این وسط یه سری پست غیرضروری ام بود که چون نمیخواستم من چند سال دیگه مثل من الان که من گذشته مو سرزنش میکنم ...
قاب بیست و دوم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
خب، من کرونا گرفتم در واقع اول مامان گرفت بعد من از اون گرفتم،اواخر شهریور بود که این اتفاق افتاد ولی اینقدر حالم بد بود که دیگه نتونستم همون موقع بیام و گزارششو بنویسم. تقریبا میشه گفت که جناب آقای عزراییل منتظرم بود و منم لب گور بودم ولی به هر ترفندی که بود خدا زندگیمو بهم پس داد و حدود هفت هشت رو...
قاب بیست و سوم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
جدیدا زیادی غیبت دارم توی آپدیت کردن اینجا. الانم که اومدم به لطف آپدیت کردن نرم افزارای لپ تاپه که برام یه تایم خالی درست و حسابی بوجود آورده که بتونم یه گزارش از این چند وقت اخیر بذارم. بعد از اینکه واکسنمو زدم پنجم آذر رفتم رفتم آمل و از گرما توی اتوبوس مردم.امیر قرار بود بیاد اونجا دنبالم که بعد...
قاب بیست و چهارم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
این آخرین پست امساله. عه ببخشید سلام! یکم حال ندارم.احساسات خوبی ندارم و شک و تردید و پریود همه با هم مخلوط مزخرفی از من بوجود آوردن. حس میکنم یه اتفاقایی داره میفته که من از جزئیاتشون خبر ندارم.تصمیم گرفتم این شیش روزی که به عید مونده هم صبر کنم و اگر این حسم به جای کمرنگ تر شدن قوی تر شد به ارتباط...
قاب بیست و پنجم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
راستش وقتی که داشتم رمز ورود به وبلاگمو بازیابی می کردم فکر نمی کردم که تا الان توی سال جدید هیچ پستی نذاشته باشم و وقتی دیدم آخرین پستم برای اسفند پارساله خیلی تعجب کردم. الانم اینکه یادم رفته چطوری باید نور صفحه ی لپ تاپمو زیاد کنم داره میره رو مخم ولی خب فعلا چاره ای نیست تا وقتی که یادم بیاد بای...
قاب بیست و ششم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
دانشگاه قبول شدم:) راستش به قدری توی بدبیاری گیر کرده بودم که فکر نمی کردم قرار باشه دانشگاه قبول شم. ولی خب شدم. آب و هواشناسی دانشگاه مازندران قبول شدم و یجورایی میشه گفت یه فرصت جدید جلوی روم قرار گرفت. امیر اومد اصفهان دنبالم و دو شب اونجا موند بعدشم با هم برگشتیم. چون باباش گفته بود شب راه نیفت...
قاب بیست و هفتم
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 19:56
موسیقی هنوز نجاتم میده. باورم نمیشه. دارم به آلبوم جدید لیندزی استیرلینگ گوش میدم و در حالی که چند روزه میل به مردن دارم ولی حس میکنم یه انرژی خاصی توی رگام جریان پیدا کرده. چرا چند روزه میل به مردن دارم؟ راستش خودمم نمیدونم ولی تقریبا همه روی اعصابمن و نمیتونم توی دهن هیچکس بزنم.شایدم تقصیر کسی نبا...