خرید بک لینک
امروز خیلی احساس تنهایی کردم.تنهایی که همیشه دنبالش بودم در روز جاری خیلی خودشو واضح نشون داد.خب...همه چی از آخرین باری که وبلاگو آپدیت کردم کمی متفاوت پیش رفت و همه چیز قراره همینجور باشه چون زندگی این شکلیه.یه روز خوبه و یه روز بد.یه روز بارونیه و یه روز آفتابی.یه روز جنگه و یه روز صلح.کلاسای مهد رو که میرفتم ادامه ندادم چون حس میکردم توی تشخیصم اشتباه کردم و حوصله ی بچه ها رو ندارم، البته حواسم بود که تمام پلا رو پشت سرم خراب نکنم.برای همین شهریه ترم مقدماتی رو جامع دادم و گفتم ممکنه برای ترمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

رسما دانشجو شدم.راستش خیلی حس عجیبیه که دوباره از صفر مسیری رو بری که قبلا رفتی.یه جوری به بقیه نگاه میکنی انگار مامان بزرگشونی و سر پیری اومدی ادامه تحصیل بدی.این مدت که دنبال کارام تکمیل پرونده م بودم خیلیا فکر میکردن بعد از این همه سال تازه میخوام ادامه تحصیل بدم.هیچکس خبر نداشت من حتی تا ارشدم رفتم و خب...منم فقط به اونایی گفتم که بهشون مربوط می شد چون واقعا واسم مهم نیست که دیگران درموردم چه فکری میکنن.برای ثبت نام که رفتم دانشگاه و محیطش یکم زدن توی ذوقم ولی خداروشکر ظاهرا برای این ترم تماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

از مزایا یا شایدم معایب شاغل شدن اینه که دیگه وقت نداری...وقت نداری اورتینک کنی، به اضافه وزنت فکر کنی، به پوستت فکر کنی، به اکست فکر کنی که خب این بخش خوب ماجراس ولی بخش بدش اونجاس که برای اپدیت کردن وبلاگت هم وقت نداری، برای باشگاه ثبت نام کردن، برای درس خوندن، زبان خوندن، تمرین موسیقی.در کل کار کردن این شکلیه که دیگه تو زندگیت برای هیچ چیز جز همون کار وقت نداری.و اگر اون کار نیمه وقت عصر باشه اوضاع یجورایی پیچیده تر هم میشه چون از صبح که بیدار میشی هر برنامه که داشته باشی مدام این فکرو داری کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

متوجه شدم اینی که میگن باید مراقب آرزوهات باشی چون ممکنه برآورده بشن واقعیه.هیچوقت فکر نمیکردم کار کردن توی یه آموزشگاه موسیقی که یه زمانی جزو فانتزیای زندگیم بود تبدیل بشه به بزرگترین علت اعصاب خوردی و افسردگی مقطعیم.سری قبل که داشتم درمورد پیدا کردن شغل ایده آلم مینوشتم هیچ ایده ای در این مورد نداشتم که دفتردار یه آموزشگاه موسیقی بودن مثل دفتردار یه شرکت اعصاب خوردکن رندوم میمونه با این تفاوت که باید با آدمای بیشتری سر و کله بزنی، هرروز با تنظیم ساعتای ریز شده درگیر باشی و توقع کارفرمات ازت مثادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

403 سال من نبود.ممکنه سال خیلیای دیگه م نبوده باشه اما همین که امسال فقط دو پست نوشتم خودش نشونه ی اینه که امسال بیش از حد مزخرف بوده و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.هیچ دستاوردی نداشتم.بدهی روی بدهی آوردم و حتی یادم نمیاد چه چیز با ارزشی خریداریم که این بدهیا به وجود اومده، البته احتمال قوی اینه که همه ش رو خوردم.باید توی سال نوین این عادت از سر بیکاری یا عصبانیت چرت و پرت خوردنو ترک کنم.حتی نزدیک بود از دانشگاه انصراف بدم چون دیگه امیدی برای مهاجرت ندارم، شغلی هم نداشتم که باهاش بتونم هزینه ی دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

جانم رفت.جانم رفت درحالیکه من داشتم توی ذهنم خودم رو متقاعد میکردم که اونقدر ها هم دوست داشتنی نیست.من تا به حال در کل بیست و هفت سالی که از خدا عمر گرفته م، هرگز فکر نمیکردم که مرگ ضربه ای به در خونه ی من بزنه، حتی زمانیکه بخاطر کرونا روی تخت بیمارستان به مدت حدود دو سه هفته بستری بودم و منتظر مرگ خودم بودم.مردی که توی پست قبلی داشتم بدی هاش رو گلچین میکردم تا اگر زمانی ترکم کرد، در برابر رفتنش بی تفاوت تر باشم، منو در معصومانه ترین حالت ممکن برای همیشه ترک کرد. ترک کردنی که دیگه یقین داری هرگزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

قاب سی و هشتم بهار(غازچرون)چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ ، 18:55 امسال سخت ترین سال زندگیم بود بدون اینکه خودم اون اوایل متوجه بشم که قراره نقش اول چه داستان غم انگیزی باشم.سجادم رفت، آخرین ملاقاتم باهاش شد سر مزارش، سر یه سنگ سفید.نتونستم درست درس بخونم، با این که قول داده بودم موفق بشم نشدم. آزمون استخدامی قبول نشدم.دوباره برگشتم سر نقطه ی اول، منتهی با خستگی خیلی بیشتر.مریض شدم، نفس کشیدن روز به روز واسم سخت تر میشه.میدونم ریه م مشکل داره ولی پیگیری چندانی نمیکنم، شاید ته دلم امید داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

دیروز با مامانم دعوام شد.عادل که اومد خونه گفت یه بچه گربه از سر کوچه دنبالش اومده و احتمالا گرسنه س، منم رفتم دم در تا نگاهش کنم. مامان با اخم اومد و داشت غر میزد درمورد اینکه گربه ها واسه من نون و آب نمیشن که یهو گربه اومد داخل، من میخواستم بدون اینکه بترسونمش بذارمش بیرون ولی مامان تا فهمید چی شده شروع کار کرد مثل وحشیا جیغ زدن و فحش دادن. خیلی عصبانی شدم، منم سرش داد زدم.مدت زیادی بود که من اصلا با هیچکس دعوا نکرده بودم، در واقع حتی زورم میومد که بخوام با کسی حتی حرف بزنم چه برسه که دعوا کنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

دلم برای اواخر دهه هشتاد که بلاگفا کلی شلوغ بود و پیش خودم فکر میکردم که بهترین دوستامو اینجا پیدا کردم تنگ شده.فکر کنم بالای سی چهل نفر بودیم که همدیگه رو لینک داشتیم و با اینکه تعدادمون زیاد بود ولی همه به همدیگه میرسیدیم، چهل تا اسم متفاوت حفظ بودم و داستان زندگیشونو میدونستم. برام قابل تفکیک بودن و لازم نبود برای یاداوریشون برم پیجشونو چک کنم. ولی چیزی که باعث شد عمر اون دوره ی خوش انقدر کوتاه بشه این بود که به قدری به سیستم بلاگفا اعتماد داشتیم که اصلا فکرشو نمیکردیم نیازی باشه که شماره ی هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

بالاخره بعد از یه غیبت طولانی تونستم دوباره بیام و اینجارو اپدیت کنم. حالا نه که برای کسی ام جز خودم اهمیت داشته باشه، ولی دلم نمیخواد انقدری بین خاطراتم فاصله بیفته که نتونم ارتباط بینشونو پیدا کنم.شایدم واقعا ارتباط خاصی ندارن و تنها پارامتر مشترک توی همشون منم. بالاخره این زندگی منه، اگر خودم نقش اصلی نباشم پس کی میتونه باشه؟ اینجا تنها جاییه که همه چیز درمورد منه.تمام این مدتی که نتونستم بیام اینجا بخاطر اون پادرد چند ساله ای بود که بالاخره تصمیم گرفت داستانشو به اخر برسونه و منو زمین گیر کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

اینقدر همه چی یهویی شد که نمیدونم از کجا شروع کنم مساله اینجاس که چهارشنبه ی دو هفته پیش محمدحسین بهم زنگ زد و گفت که میتونم یه هفته برم مغازه ای که کار میکنه کمکش کنم چون دست تنهاس؟ از اونجایی که پولش یه نمه وسوسه برانگیز بود و دلم برای محمدحسینم میسوخت قبول کردم که برم. از اونجایی که برنامه داشتم پنجشنبه با گلی و زهرا رمضون برم میدون نقش جهان پس قرار شد که کارمو از جمعه شروع کنم. حقیقتا یه هفته ی مزخرفی بود.رسما این شکلی بود که صبح بیدار میشدم میرفتم

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

میخوام یه اعترافی کنم. اولش میخواستم همه چیزو خیلی صاف و بدون هیچ تحریفی بنویسم ولی به نظرم یه بخشی از زندگی آدما هست که واقعا اهمیت چندانی نداره و اینم قسمتی از اون روزای بی اهمیته که در لحظه خیلی هیجان انگیز به نظر میرسه. البته که امروز بهترین روز زندگیم بود ولی مطمئنم هنوز روزای بهتر از اینم هست،برای مثال روزی که قراره با بابای فراز آشنا بشم. بی ادب فراز پسرمه اینو دیگه چرا یه جوری نگاه میکنی انگار نمیدونی دارم از چی حرف می زنم؟ خب باید برگردیم عقب

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

خیلی وقته که نیومدم اینجا. سلامت کو بی ادب؟ اییییی ببخشید سلام. تا الان کجا بودی؟ راستش دلم نمیخواد درمورد مدت تقریبا کوتاهی که دچار یه افسردگی عمیق شده بودم حرفی بزنم.اینکه چرا و چطور اینجوری شدمو شاید قبلا گفته باشم ولی اگرم نگفتم حتما مهم نبوده پس نمیخوام وقتی دوباره به اینجا سر میزنم یادم بیاد که چرا افسرده بودم. اگرم قبلا گفتم که خب گفتم دیگه چه کنم؟ امیدوارم غازچرون سی و خورده ای ساله وقت داشته باشه که بیاد اینجا و این مزخرفات بیست و چند سالگیشو

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

خب قراره یه کم عجیب بشه، نمیدونم شایدم نشه. آدرس وبلاگم دست دو سه نفر آدم متفرقه افتاده بود که خب چشمم هم آب نمیخوره هیچوقت به اینجا سر بزنن ولی محض احتیاط آدرس،اسامی و قالب وبلاگو تغییر دادم. این وسط یه سری پست غیرضروری ام بود که چون نمیخواستم من چند سال دیگه مثل من الان که من گذشته مو سرزنش میکنم که این چرت و پرتا چی بود نوشتی منو سرزنش کنه،حذفشون کردم(فکر کنم تو این بند مغزتون بپکه از پیچیدگی کلمه ها ) خلاصه اینکه اینجا فعلا فقط منم،هنوز آدرس جدید

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

خب، من کرونا گرفتم در واقع اول مامان گرفت بعد من از اون گرفتم،اواخر شهریور بود که این اتفاق افتاد ولی اینقدر حالم بد بود که دیگه نتونستم همون موقع بیام و گزارششو بنویسم. تقریبا میشه گفت که جناب آقای عزراییل منتظرم بود و منم لب گور بودم ولی به هر ترفندی که بود خدا زندگیمو بهم پس داد و حدود هفت هشت روز بستری شدن توی بیمارستان بهم یادآوری کرد که چه چیزایی رو توی زندگیم میخواستم ولی انجامشون ندادم و چه طرز فکرایی داشتم که واقعا دیگه اون لحظه اهمیتی نداشت.

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 19:56

صفحه بندی