خرید بک لینک

403 سال من نبود.

ممکنه سال خیلیای دیگه م نبوده باشه اما همین که امسال فقط دو پست نوشتم خودش نشونه ی اینه که امسال بیش از حد مزخرف بوده و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.

هیچ دستاوردی نداشتم.

بدهی روی بدهی آوردم و حتی یادم نمیاد چه چیز با ارزشی خریداریم که این بدهیا به وجود اومده، البته احتمال قوی اینه که همه ش رو خوردم.

باید توی سال نوین این عادت از سر بیکاری یا عصبانیت چرت و پرت خوردنو ترک کنم.

حتی نزدیک بود از دانشگاه انصراف بدم چون دیگه امیدی برای مهاجرت ندارم، شغلی هم نداشتم که باهاش بتونم هزینه ی دانشگاه و کلاس زبانمو بدم ولی لادن واسم پول واریز کرد که من بازم از سر بیشعوری که قبلا مرتکب شدم مجبور شدم با دو سوم اون پول بخشی از بدهیمو بدم و بازم برای تسویه دانشگاه به مشکل میخورم اگر تا اون موقع یه کاری پیدا نکرده باشم.

واقعا احمق بودم که فکر میکردم اگر از شغل کارمندی بیام بیرون مهارت میفته توی دستام، البته بازم دارم مزخرف میگم چون خودم اون شکلی که باید دنبالش نرفتم.

و البته یه حقیقت دیگه ای هم که هست اینه که هیچکس مهارت رو بدون هزینه بهم یاد نمیده و من نه پول برای یادگیری مهارت داشتم و نه کسی که براش کار میکنم احساس میکنه باید بهم درست اموزش بده چون در صورت من به یه حقوق هرچند کمی نیاز داشتم که حداقل هزینه ی رفت و امدمو تامین کنه و هرکسی که ذره ای پول میده احساس میکنه دیگه خدای اون آدمه و هیچ الزامی رو در خودش نمیبینه که بخواد آموزش مفصل بده.

حالا بماند که یه سری احساس میکنن اگر آموزش دقیق بدن دارن برای خودشون رقیب میتراشن...

که خب البته اشتباه هم نیست.

تنها گلی که امسال به سرم زدم این بود که چشم بازارو کور کردم و با یه عتیقه رفتم توی رابطه که جامعا مشخصه نیتش فقط رابطه ی جنسیه و قرار نیست دوستم داشته باشه.

اصلا نمیدونم چرا باهاش دوست شدم، تنهایی واقعا مقوله ی مزخرفیه و اصلا درک نمیکنم که با این سن و سال چطور میتونم همچین چیزی رو بپذیرم به خصوص که هرچقدر هم سعی کنم باهاش راه بیام بازم در نهایت میدونم ذهن من پذیرش رابطه ی جنسی خارج از ازدواجو نداره و اونم وقتی متوجه بشه قرار نیست با صبر کردن چیزی تغییر کنه خیلی راحت ول میکنه و میره.

حتی صبح بخیری که در روز جاری ساعت 12 و 39 دقیقه گفت هم صرفا واکنشی از سر ترحم بوده تا جبران نگرانی دیروز من باشه که چندبار بهش زنگ زدم تا ببینم رسیده ایلام یا نه؟یا همه چیز خوب بوده؟جدای از اینکه اگر نرسیده بود یا همه چیز مزخرف بود هم کاری از دست من برنمیومد.

ادای اهمیت دادن...

حتی خوش قیافه هم نیست که بگم در بند ظاهرش گرفتار شدم.لاغره، قد نسبتا بلندی داره، خیلی بلند هم نه که هر دختری ضعف کنه و بگه:ولی قدش بلنده!

سبزه س، حتی از من هم تیره تره ولی بین حرفاش اشاره میکنه که مردا از دخترای سفید خوششون میاد انگار حالا خودش چه لعبت گرانبهاییه.

به جز روز اولی که باهاش رفته بودم سر قرار، همه ی فیلترهای اخلاقیش رو برداشت و متوجه شدم که حتی اونقدرام آدم مودب و با شخصیتی نیست.

پولدارم که نیست بگم خب شاید من از ارزشای اخلاقیم دست کشیدم و جذب داراییش شدم.

تنها حسنی که داره صداقتشه.

که حتی همونم خیلی وقتا آزاردهنده ست.

برای عکسی که واسش میفرستم هیچ ذوقی نمیکنه، هیچ پیام محبت آمیزی واسم نمیفرسته.

به جز وقتایی که از دهنش بپره به زیبایی من اشاره ای نمیکنه که خب احتمالا بخاطر این باشه که واقعا اونقدری زیبا نیستم که بخواد به روم بیاره.

درمورد خوشگلی دوست دختر سابقش و اینکه کل دانشگاهشون چشمشون دنبال اون دختره بوده ولی اون دختره چشمش دنبال این بوده حرف میزنه.

حتی عکسشم نشونم داد. راستش اونقدرام خوشگل نبود.

شایدم اون عکسه عکس خیلی خوشگلی نبود، ولی هرچی بود از من بهتر بود.

طبق سلیقه ی خودش بود، ظریف و سفید. همونجوری که اکثر مردا انتظار دارن یه زن باشه.

به من تیکه هایی میندازه که اگر دیگه به صراحت کلامش عادت نکرده بودم یا هرکس دیگه ای منو اون شکلی خطاب میکرد حتما دلم میشکست، شاید الانشم شکسته و دارم سعی میکنم پنهانش کنم.

بهم میگه کپل، تاپ تن چاقی، لپو...

دیروز هم بهم گفت گلابی، دیگه نتونستم ناراحتیمو پنهان کنم چون دیدم خودش انقدر صادق و بدون فیلتره گفتم خب چرا من نباشم؟

این آدم به هیچ عنوان شخصی نیست که ارزش فداکاری منو داشته باشه.

بهش گفتم.

یادم نمیاد عذرخواهی کرد یا نه ولی گفت دیگه منو به این اسم صدا نمیزنه.

برام عکس فرستاد از خودش، موهاشو که کوتاه کرده خیلی بیشتر از قبل از ریخت و قیافه افتاده.

البته مقصر اعتماد به نفس داشتن آدمایی شبیه این، دخترایی شبیه دوست دختر سابقشن که به عنوان الگوی "دختر شهرآشوب" به پای آدمایی مثل این میفتن، توی سلف دانشگاه پسرونه میان و بخاطرش گریه میکنن، بخاطرش کنار خیابون میشینن و گریه میکنن.

یا چرا راه دور بریم؟مقصر حتی خودم هم هستم که میبینم این آدم اینه و موندم.

حتی مطمئن نیستم که دیگه دوستش دارم یا نه؟

قلبم ساکته و هیچ نظری نمیده، عقلم میگه ریدی با این انتخابت.

میون این همه بدبختی خداروشکر که پیمان یزدانیان وجود داره و میشه به آهنگاش حین تایپ کردن این مزخرفات گوش داد و حس کرد که این زندگی خودته که موسیقی متن داره و خب...

لااقل زندگیم موسیقی متن قشنگی داره.

دیگه نمیدونم برای چه کاری خوب هستم.

توی موسیقی خوب نیستم، فقط عاشقشم، به عنوان یه طرفدار...ساز خریدارینم هم موجب ضرر شد و الان ارائه نمیره تا لااقل بخشی از بدهیام صاف بشه.

یه مدت توی فکرم بود که برم سراغ قنادی، ولی نمیدونم چرا احساس میکنم بازم در نهایت کاری نیست که من براش خوب باشم.

عکاسی رو دوست داشتم که اونم با این ارزشای دوربین عمرا بتونم برم سمتش.

نوشتن رو بیشتر از همه دوست دارم که بازم فقط تا زمانی توش خوبم که دارم برای خودم مینویسم و اگر بخوام برای پول بنویسم شک ندارم که اینم واسم خراب میشه.

نوشتن تنها چیزیه که واسم باقی مونده.

دیگه بیخیال پیدا کردن شغلی شدم که بهم بیاد و قرار باشه هویتمو باهاش شناسایی کنم، دیگه فقط میخوام کاری داشته باشم که بتونم باهاش هزینه های زندگیمو بدم.

حتی نمیدونم در همین حد هم میتونم کاری کنم یا نه.

یه آدم با استعداد به درد نخورم، توی خیلی چیزا خوبم ولی هیچکدوم به کارم نمیان.یا نصفه و نیمه ن.

مهارت های نصفه و نیمه ی زیاد...

ای کاش فقط توی یه چیزی جامعا خوب بودم و میچسبیدم به همون.

403 شروع کار خوبی داشت، اما فقط ابتدا خوبی داشت.

من نمیتونم خاتمهشو جشن بگیرم.

403 برای من یه شکست بزرگ بود.

نمیدونم توی سال نو چه اتفافاتی برام میفته.

فقط امیدوارم بتونم از منفعل بودن دست بکشم و اقدام کنم و کمتر خودمو توی تله های واضح پرتاب کنم.

سال گذشته گذشت.

سال نو...

امیدوارم مبارک باشه.

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

صفحه بندی