خرید بک لینک

بالاخره بعد از یه غیبت طولانی تونستم دوباره بیام و اینجارو اپدیت کنم. حالا نه که برای کسی ام جز خودم اهمیت داشته باشه، ولی دلم نمیخواد انقدری بین خاطراتم فاصله بیفته که نتونم ارتباط بینشونو پیدا کنم.

شایدم واقعا ارتباط خاصی ندارن و تنها پارامتر مشترک توی همشون منم. بالاخره این زندگی منه، اگر خودم نقش اصلی نباشم پس کی میتونه باشه؟ اینجا تنها جاییه که همه چیز درمورد منه.

تمام این مدتی که نتونستم بیام اینجا بخاطر اون پادرد چند ساله ای بود که بالاخره تصمیم گرفت داستانشو به اخر برسونه و منو زمین گیر کنه. روزای وحشتناکی بود. در واقع دارم فکر میکنم از پارسال تا الان چقدر اتفاقای ترسناکی افتاد. نه که زندگی من حالت عادی یه سیتکام باشه ولی خیلی یهویی تبدیل به تراژدی شد.

اگر بخوام عادلانه بهش نگاه کنم، همین الان که میتونم روی صندلی بشینم و همین قاب رو تایپ کنم یعنی اینکه وارد روزای روشن زندگیم شدم.

دوتا از دیسکام پاره شد و تا سه ماه نمیتونستم هیچ کاری کنم، با اینکه سرجای خودم خوابیده بودم ولی درد و گرفتگیای عصبی پام یه لحظه م ولم نمیکرد. جدای از فشار جسمی که داشتم تحمل میکردم، مامان تقریبا به همه گفته بود که این اتفاق برای من افتاده و با اینکه دو تا جراح مغز و اعصابی که خودم خیلی قبولشون داشتم گفتن که باید جراحی کنم ولی یه سیل عظیمی از خاله خانباجیایی که صرفا جنسیتشون خانم هم نبود از لحاظ روحی بهم فشار می اوردن که نباید جراحی کنم و فیزیوتراپی و اب درمانی و بتول جا انداز میتونن درد منو تموم کنن و این درحالی بود که هردو دکترم شدیدا معتقد بودن که کار من از همه ی اینا گذشته و تنها راه باقی مونده جراحیه، در غیر این صورت به مرور حس پا و کنترل ادرار و مدفوعمو از دست میدادم. وحشتم این بود که دیگه حتی نتونم شخصی ترین کارای خودمو انجام بدم برای همین بعد از سه ماه مقاومت و مصرف دارو اخر جراحی کردم و الانی که اینجام هنوز یه ماه نشده که از جراحیم میگذره.

هنوزم هستن اون خاله خانباجیایی که با وجود اینکه میبینن من دیگه جراحی کردم و تموم شد رفت و دیگه تقریبا دردمم از بین رفته و دارم کم کم به زندگی عادی برمیگردم، معتقدن که اشتباه کردم و بتول جا انداز کارش از متخصص جراحی که ژاپن درس خونده و برای اینکه توی مطبش نوبتت بشه باید 4 ساعت معطل بشی بهتر بود. امیدوارم زندگی این بار باهام سر شوخیو باز نکنه چون این بار با اطمینان زیادی تصمیم گرفته بودم و اصلا دلم نمیخواد که توی همچین موردی بعدها متوجه بشم که حق با اونا بوده.

از قبل عملم تا الان حدود چهار کیلو وزن کم کردم که خب در مقابل چهل کیلو اضافه وزنی که دارم رقم بالایی نیست، ولی بازم بهتر از هیچ حرکتی نزدنه.

در واقع چاره ی دیگه ای ام ندارم، فکر نمیکنم از این به بعد بدنم دیگه اونقدرا هم با انتخابای اشتباهم سازش کنه و از این به بعد باید منتظر عوارض تمام اشتباهاتم به سختگیرانه ترین شکل ممکن باشم.

بیشترین چیزی که بعد از عمل اذیتم کرد رفت و امد مداوم و پشت سر هم مهمونا به اسم عیادت بود. شاید واقعا هم مهربون بودن، نمیدونم. ولی چیزی که دیدم این بود که بار اضافه ای برای مامان و صدای بیشتری برای جلوگیری از اسایش و خواب من بودن و عملا هیچ کمکی که باعث بشه اوضاع کمی برای من یا مامان اسون تر بشه نکردن، احتمالا بزرگترین کمکی که میتونستن بکنن همین بود که توی این شرایط پشت سر هم و با تعداد زیاد نیان خونمون ولی خب مامان اون کسی نبود که دلش بخواد اغاز کننده ی تموم کردن فرهنگ اشتباه باشه. این کاری بود که باید خودم میکردم و بازم بخاطر مامان مجبور بودم ساکت بمونم. ولی زمانی که من توی خونه ی خودم باشم همه چیز متفاوته. چقدر با اعتماد به نفس گفتم خونه ی خودم درحالی که موجودی حسابم صد و هفتاد هزار تومنه.

میخوام ترم تابستون بردارم که دیگه ترم مهر اخرین ترمی باشه که درس میخونم، البته اگر بتونم.

دیگه واقعا حالم از هرچی محیط اکادمیکه به هم میخوره، دلم میخواد درگیریام تبدیل به درگیریای کاری بشن. هرچند میدونم که جنگ روان محیط کاری بیشتر از درس خوندنه ولی حداقلش اینه که به جای اینکه یه پولی ازت بره، یه پولی به حسابت میاد. کارفرمای سابقم پریشب برای سومین بار توی این سه سال گذشته بهم گفت که جایی مشغول شدم یا نه؟ بهش دروغ گفتم که قراره از مهر برم سر کلاس تدریس کنم، دروغم ضروری نبود فقط حس کردم اون حالت ابهامی که نمیدونه من شاغلم یا نه باعث میشه که من هربار درخواست برگشتن به اموزشگاهو رد کنم و رابطمون از حالت دوستانه تبدیل به یه چیزی بشه که نمیشه روش اسمی گذاشت ولی یه تم سرد و شکاکانه ای داره که «اگر واقعا با من مشکلی نداشتی که رفتی پس چرا هربار با اینکه خودتم نیاز به درامد داری برنمیگردی با من کار کنی؟»

و خب کارفرمای سابقم جزو معدود کساییه که باهاش با فرهنگ مامانم که بلد نیست نه بگه و احساسات طرف مقابلشو قبل از خودش قرار میده رفتار میکنم، چون به جز کاراکتر کارفرما بودنش که وحشتناکه، کاراکترش به عنوان یه دوست فوق العاده س و دلم نمیخواد با کوبیدن حقیقت توی صورتش، خودش و دوستای دیگه ای که توی آموزشگاه دارمو از دست بدم.

البته نه بخاطر اونا، میدونم که اونا اصلا منو در حد دوست حساب نمیکنن و صرفا بهم به چشم همکار سابق نگاه میکنن و چه بسا یه عده شون فقط وقتی که کارشون گیر باشه بهم زنگ میزنن یا پیام میدن، ولی بازم دلم میخواد یه محیط نسبتا شادی وجود داشته باشه که وقتی واردش میشم افراد داخلش منتظر نباشن برم کارت بکشم یا تعجب کنن که «این یارو اینجا چی میخواد؟»

بازم همه چی درمورد خودمه.

البته در انتها اضافه کردم که دیسکمو عمل کردم و حتی اگر میخواستمم فعلا امادگی برگشتن به کارو نداشتم، خیلی واسم عجیب بود که هیشکی بهش نگفته بود، چون حداقل سه نفر که بیشترین ارتباطو باهاش داشتن این قضیه رو میدونستن. شاید اینم برمیگرده به همون فکتی که من براشون اون دوستی نیستم که لازم بدونن گزارش‌ها نوینی که درموردشه رو به همدیگه انتقال بدن.

هنوز کار مفید انچنانی نمیتونم انجام بدم، با سرعت خیلی کم و آرومی دارم به زندگی عادی برمیگردم.

توی این مدت دوباره حوصلمو جمع کردم که ناخنامو مرتب کنم و لاک بزنم، سریال ببینم، دولینگومو درست تمرین کنم نه که فقط استریکمو حفظ کنم، کتاب بخونم، اینجا رو اپدیت کنم، به رژیمی که یکی دو هفته ای ولش کرده بودم برگردم.

قدم بعدیم اینکه که انرژیمو جمع کنم تا بتونم از اشتراک مکتب خونه ای که تهیهم استفاده کنم که دوباره فقط پول دور نریخته باشم.

با اینکه همه ی عمرم ادمی بودم که از بیرون رفتن متنفر بود ولی بعد از این سه ماه واقعا دلم میخواد برم بیرون، هوا وحشتناک گرمه و حتی توی خونه ام مدام درمورد اینکه کولر نمیکشه که خنکمون کنه غر میزنم. البته هنوز اونقدری به خودم اطمینان ندارم که بتونم مسافتای طولانی تر از خود خونه رو راه برم و فعلا هرکاری میکنم داخل خونه س، شاید بعد از اینکه جلسات فیزیوتراپیم شروع کار و تموم شد ترسم کمتر و اعتماد به نفسم بیشتر بشه.

تم وبلاگم بیشتر از یه سال تیره بوده. فکر کنم دیگه وقتشه که عوضش کنم.

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

صفحه بندی