خرید بک لینک

قاب سی و هشتم

بهار(غازچرون)چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ ، 18:55

امسال سخت ترین سال زندگیم بود بدون اینکه خودم اون اوایل متوجه بشم که قراره نقش اول چه داستان غم انگیزی باشم.

سجادم رفت، آخرین ملاقاتم باهاش شد سر مزارش، سر یه سنگ سفید.

نتونستم درست درس بخونم، با این که قول داده بودم موفق بشم نشدم. آزمون استخدامی قبول نشدم.

دوباره برگشتم سر نقطه ی اول، منتهی با خستگی خیلی بیشتر.

مریض شدم، نفس کشیدن روز به روز واسم سخت تر میشه.

میدونم ریه م مشکل داره ولی پیگیری چندانی نمیکنم، شاید ته دلم امید دارم که ممکنه این بار دیگه منم برم، با اینکه هیچوقت نمیرم.

برای اولین بار یه مدرسه خودشون میخواستن باهام ملاقات داشته باشن، رفتم ولی طی یه کارایی احمقانه اون شماره ای رو بهشون دادم که امیدوار بودم مشکلش حل بشه ولی نشد. یعنی حتی اگر یه درصد از حاصل ی مصاحبه م راضی هم بوده باشن شماره تماس موبایلم در دسترس نیست تا بتونم جواب بدم.

البته بیاین بدبین باشیم، اونا میتونستن جاهای دیگه پیام بدن و ندادن، میتونستن به خونه زنگ بزنن و نزدن، کلی راه دیگه بود که اگر منو میخواستن میتونستن اقدام کنن ولی نکردن، اونا از اولم منو نمیخواستن.

البته که مهم هم نیست.

این اواخر دیگه خیلی کم پیش میاد که چیزی واسم مهم باشه، حتی قبول شدن یا نشدنم توی آزمون استخدامی هم واسم مهم نبود.

به قدری توی اون مدت آدم بیشعور توی این گروه های تلگرامی استخدامی آموزش و پرورش دیدم که دیگه از اینکه ثبت نام کرده بودم اونم برای آموزگاری به کلی پشیمون شده بودم.

مساله اینجاس که الان نمیدونم باید چی بشم.

شدم یه آدم ول معطل که بیکاره، بی پوله، به زور نفس میکشه و حتی دیگه دلی برای دوست داشتن کسی هم نداره.

عادل برام یه دوربین عکاسی تهیه، دلم میخواد عکاسی رو دنبال کنم.

البته بیشتر دلم میخواد تولید محتوا کنم، همون راهی که هیچوقت دلم نمیخواست ازش پول در بیارم الان یه جورایی نزدیک ترین راه به هدف من به نظر میرسه.

دوربینه خیلی قدیمیه، هنوز چم و خم کار باهاش دستم نیومده ولی به جز وقتایی که مجبورم از آدما عکس بگیرم، از بقیه ی نتایج عکسایی که میگیرم راضی ام.

مصطفی هم دیگه فهمیده تورشو کجا پهن کنه که براش صرفه داشته باشه.

البته به من ضرری نمیرسه، من از محیط نوین، آدمای تازه و سرگرمی استقبال میکنم. شاید اونقدرام که ذهنم داره مقابل این ایده مقاومت میکنه اوضاع بد نیست.

باهاشون میرم جاهای مختلف، عکسمو میگیرم، دو سه تا ادیت براش میزنم و میره لوکیشن بعدی، و موسیقی زنده.

درسته که مصطفی عاشق چشم و ابروی من نیست و فقط منو کنار خودش نگه میداره که اینجور مواقع براش مفید باشم، ولی خب از اونجایی که این ارتباط برای منم همچین بی مایه نیست فعلا قبول کردم که توی تیمش باشم.

منطقم میگه که اینجور تیم ها بعد مدت کوتاهی از هم که میپاشن هیچ، همون ارتباط دوستانه ای که قبلا داشتیم هم از بین میره.

ولی واقعا مهمه بعدش چی میشه؟

فکر نمیکنم.

همه ی عمرمو داشتم صرف مرتب کردن افکارم میکردم و موفق نشدم، راستش دیگه الانم مهم نیست که قراره موفق بشم یا نه.

فقط میخوام یه کاری بکنم، هرکاری...

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

صفحه بندی