خرید بک لینک

متوجه شدم اینی که میگن باید مراقب آرزوهات باشی چون ممکنه برآورده بشن واقعیه.

هیچوقت فکر نمیکردم کار کردن توی یه آموزشگاه موسیقی که یه زمانی جزو فانتزیای زندگیم بود تبدیل بشه به بزرگترین علت اعصاب خوردی و افسردگی مقطعیم.

سری قبل که داشتم درمورد پیدا کردن شغل ایده آلم مینوشتم هیچ ایده ای در این مورد نداشتم که دفتردار یه آموزشگاه موسیقی بودن مثل دفتردار یه شرکت اعصاب خوردکن رندوم میمونه با این تفاوت که باید با آدمای بیشتری سر و کله بزنی، هرروز با تنظیم ساعتای ریز شده درگیر باشی و توقع کارفرمات ازت مثل یه کامپیوتر بی وقفه باشه و البته یه شرخر محترمانه که فقط دنبال مردم بره تا به زور هم که شده ازشون پول بگیره.

نمیدونم اون کدوم شغله که من توش مجبور نیستم برای پول گرفتن یا چیزی فروختن باید مثل زالو به مردم بچسبم ولی هرشغلی که باشه، اون انتخاب منه.

بحث مالی توی زندگی من مثل سم روون توی یه رودخونه میمونه، پیدا نیست ولی به مرور باعث میشه درختا خشک بشن، مردم مریض بشن.شهر افسرده بشه و زندگی از رونق بیفته.

نمیدونم، شایدم این منم که چون بیش از حد اهمیت میدم این نکته اذیتم میکنه که مجبورم احساساتمو خاموش کنم زمانی که به کسی میگم پول بده و میگه ندارم و من باید نشنیده بگیرم و فقط بگم پول بده.

به هرحال سخت یا آسون، تا اخر اردیبهشت سرکار بودم و بعد دیگه اومدم بیرون.البته قرارداد من هفتم اردیبهشت تموم شده بود ولی طبق معمول همیشه توی تله های ایثاری که خودم برای خودم پهن کرده بودم گیر افتادم و به نظرم رسید اخلاقی ترین عمل همونیه که من توش بیشتر آسیب میبینم و در نهایت کسی ازم اون شکلی که لیاقتشو دارم قدردانی نمیکنه.

دلم میخواد برم سراغ عکاسی، شغل کارمندی واقعا عمر هدر دادنه، البته نه که من وقتی که کارمند نیستم اورانیوم غنی میکنم ولی حتی توی این مدت کوتاه بزرگترین استعدادم که نویسندگی بود داشت شعله ی بی زورش خاموش می شد. حتی همین الانم مشخصه.

البته بماند که من اینجا نوشته های تخصصیم رو نمیارم.

لعنت بهش چرا احساس میکنم هرچیزی رو باید تبیین بدم و توجیه کنم؟انگار که حتی به شماهایی که نمیشناسم و نمیدونم اصلا قراره این متن رو بخونین هم یه چیزی بدهکارم.

امتحانام از پس روز بعد ابتدا میشه، این ترم توی هیچکدوم از کلاسام شرکت نکردم ولی بازم سه تا از استادام معرف به خرج دادن و نمره میانترم جامع برام رد کردن حتی با اینکه من اصلا هیچ فعالیتی نداشتم یا توی امتحانات میانترم شرکت نکرده بودم.

آره، میخوام برم دنبال یه تخصص، متوجه شدم هرکاری در نهایت سخته پس حداقل سختی کاری رو بکشم که هم بهش علاقه دارم هم یه نمه استعدادش رو دارم.برای همین عکاسی رو انتخاب کردم.

این چندسال اخیر مدام توی آزمون و خطا بودم تا بالاخره بفهمم قراره با چه حرفه ای تعریف بشم؟

از خیاطی گرفته تا مربیگری مهد کودک و ادمین اینستاگرام و فروش‌رسانینده یا منشی یه آموزشگاه موسیقی...

و الان رسیدم به عکاسی.

بیشعورم، خیلی بیشعورم.

اگر شعور داشتم میدونستم که به جای همه ی این کارا اگر یه زمان مفیدی رو برای نوشتن دو تا کتابی که فقط توی ذهنم دارم مینویسمشون قرار می دادم شاید حداقل یکیشون چاپ شده بود.البته نه...

من توی این خراب شده دوست ندارم هیچ کتابی چاپ کنم.

مطمنا اگر دستم باز بود و تواناییشو داشتم میذاشتم زندگیم از صفر از اونجایی آغاز بشه که دیگه ایران نیستم.

ولی خب، فعلا بیست و شیش سال عمرم توی این جهنم دره رفت و هنوز هیچی به هیچی.

نمیدونم چرا این سری اینقدر خشم توی کلامم دارم. از چی ناراحتم یا از کی.

از اینکه توی محل کارم ازم بیگاری کشیده میشد، از اینکه هیچکس دوستم نداره، از اینکه زاغ سیاها الکی به لباسم گیر میدن درحالی که حجابم مشکلی نداره و تنها گناهم اینه که قدم بلنده و طراحی لباسای بلند روز به روز بیشتر به گه کشیده میشه.از اینکه مامانم فکر میکنه اگر تو روش می ایستم از تاثیرات دوستیم با نگینه و نه اینکه خودش دیگه کاسه ی صبرمو لبریز کرده.از اینکه بچه گربه هایی که تلاش کردیم نجاتشون بدیم یکی یکی مردن.از اینکه حقوقی که هنوز به حسابم نیومده تموم شد. از اینکه خوشگل نیستم.از اینکه بهم گفتن بری سرکار لاغر میشی ولی چاق تر شدم.از اینکه فرصت نکردم هیچ درسی بخونم و با اوضاع الانم حتی نمیدونم طور قراره شهریه دانشگاهمو برای ترمای بعد تامین کنم.

همه چیز بهم ریخته، یه صدایی توی سرم میگه یوکللیت رو بارائه و به ضروریات زندگی برس.ولی با شانس یا شایدم بی مدیریتی که من توی زندگیم دارم میدونم اگر یوکللیم رو بعرضهم هیچ مشکل ضروری ای قرار نیست حل بشه، همه چیز همون شکلی باقی میمونه با این تفاوت که من سازم رو که جزئی از زندگیم شده از دست میدم.مدام سعی میکنم با این صدای احمقانه ی توی سرم مقابله کنم.

دیگه نمیتونم به تصمیمایی که میگیرم جامع اعتماد کنم، ولی هنوز این واقعیت که باید برای زندگیم یه کاری بکنم عوض نشده.

دچار استپ نوشتاری شدم، بنابراین هروقت یادم اومد که دیگه چه چیزایی رو باید اینجا بنویسم برمیگردم.

فعلا.

برچسب: نویسنده: رها عابدی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 12:40

صفحه بندی