دیروز با مامانم دعوام شد.
عادل که اومد خونه گفت یه بچه گربه از سر کوچه دنبالش اومده و احتمالا گرسنه س، منم رفتم دم در تا نگاهش کنم. مامان با اخم اومد و داشت غر میزد درمورد اینکه گربه ها واسه من نون و آب نمیشن که یهو گربه اومد داخل، من میخواستم بدون اینکه بترسونمش بذارمش بیرون ولی مامان تا فهمید چی شده شروع کار کرد مثل وحشیا جیغ زدن و فحش دادن. خیلی عصبانی شدم، منم سرش داد زدم.
مدت زیادی بود که من اصلا با هیچکس دعوا نکرده بودم، در واقع حتی زورم میومد که بخوام با کسی حتی حرف بزنم چه برسه که دعوا کنم. خیلی خسته تر از این حرف ها بودم. ولی روز قبلشم دیده بودم که داییم چطور یهویی پرید بیرون و سباستین رو ترسوند، خیلی عصبی شدم. انگار آدم خوبی بودن فقط توی خوب بودن با همخون خودته.
برای همین دیگه نتونستم طاقت بیارم که کسی تا این حد بدذات باشه که سر یه بچه گربه داد بکشه و بهش فحش بده. منم داد کشیدم، بهش گفتم چرا نمیتونه اگر از چیزی ناراحته فقط حرف بزنه؟
مامان قبلا هم همینطوری بود ولی نه به این شدت، با اینکه ته دلم دوستش دارم ولی احساس میکنم واقعا تبدیل به آدم بدذاتی شده.
هروقت برامون مهمون میاد درحالی که خودمونم توی خونه هستیم پشت سرمون بد ما رو میگه، من حتی نگفتم نگه. بگه، ولی نه تو خونه ی خودمون، نه وقتی خودمونم هستیم. نمیدونم میخواد با بد جلوه دادن ما چی به دست بیاره.
یا همین دیروز به محمد که برای دوست دخترش دو بسته گز گرفته بود گفت «عادتشون نده که هربار بخوای یه چیزی براشون ببری»، در حالی که خبر نداره معصومه چندبرابر این برای محمد هزینه کرده بود، برای کمک به کارش طلاهاشو فروخته بود، و حتی شوهرخواهرش چیزی حدود صد میلیون بهش قرض داده بود که بتونه کمبود پول پیش مغازشو جبران کنه.
یه وقتایی توی اینستاگرام از این پستا میدیدم که بعضیا درمورد بدذات بودن مادرشوهرشون یا کلا یکی از بستگانشون مینوشتن و همیشه با خودم میگفتم اینا ساختگیه، مگه میشه کسی تا این حد بدذات باشه؟ ولی هیچوقت حواسم نبود که خودم دارم با یکیشون زندگی میکنم.
عادل از همون اول گفت تقصیر مامان و بابا بود که زندگی من به سر و سامون نرسید، من همیشه میگفتم تا یه سنی تقصیر اونا بوده و بعد از اون خودت مسئول بودی و از پسش برنیومدی.
ولی دیشب که دعوا از گربه ابتدا شد و به هر چیز با ربط و بی ربطی پخش شد متوجه شدم که واقعا چقدر میتونه این حرف درست باشه.
چندتا موقعیت کاری رو از دست دادم چون مامان معتقد بود یا راهش خیلی دوره یا ساعتش خیلی بده، توی بیست و هفت سالگی لباس پوشیدنم شبیه زنای میانسال و مسن بود چون باید یه چیزی میسفارشم که هربار میخواستم بپوشمش مامانم بهم احساس گناه نده، تقریبا همه ی دوستامو از دست دادم چون مامان دلش نمیخواست هیچکسو به خونه دعوت کنم( که البته اگر میذاشت بازم من نمیکردم، چون به قدری ات و اشغال توی خونه نگه داشته بود و روی همه چی روکشای بد قواره کشیده بود که خونمون شبیه کپر دوره گردای کولی شده بود)، بوته ای که با کلی ذوق از گلدون به باغچه منتقل کرده بودم و استرس داشتم که نکنه این جا به جایی اونو از بین ببره ولی از بین نرفت رو با دستای خودش از خاک بیرون کشید چون معتقد بود مورچه و حشره میزنه.
تمام رنگ و بوی زندگیم رو گرفت و بعدش هی پرسید که چرا من مثل دخترای دیگه نیستم؟ چرا سرکار نمیرم؟ چرا توی کارای خونه کمک نمیکنم؟
دیشب توی دعوا ابتدا کرد گریه کردن، مثل همیشه، ولی دیگه دلم براش نسوخت. اجازه دادم گریه کنه ولی حرفمو تموم کردم.
گفت از صبح تا شب جون میکنه که خونه تمیز و مرتب بمونه، ولی حتی همون موقع هم که داشت این حرفو میزد خونه شبیه انبار کولی ها بود.
میگفت هیچکس نمیاد کمک کنه و دستمو بگیره، ولی نمیگفت هربار ما بهش میگفتیم بیا اینکارو کنیم خودت مدام هی میگفتی نه و ما هم وقتی دیدیم هرچی میخوایم کمک کنیم خودت اجازه نمیدی دیگه عقب کشیدیم.
بخاطر بدبینیش به زمین و زمان حتی اجازه نداد وقتی من بچه بودم شناسناممو ببرم برای بابا که واسم سهام عدالت بگیره.(خیلی مسخره س که من حتی مسخره ترین پولی که هرسال مردم درمورد واریز شدنش جوک میسازنو هم ندارم چون مامانم اجازه نداد داشته باشم)
روحیه و جوونی ای که ازم سوخت و هدر شد و هیچوقت حتی بخاطرش سرزنشش نکرده بودم یهو توی همون جیغ دیشبش سر یه بچه گربه اومد جلوی چشمم.
همه ی مسیرای سوخت شده ی زندگیم (حتی اونایی رو که خودم با دستای خودم سوزوندم) رو هم دیشب از چشم اون میدیدم. اینکه هیچ حریم شخصی ای برای زندگیمون قائل نبود و هنوز بعد از بیست سال داشت درمورد بابام که ازش طلاق گرفته بود صحبت میکرد و پشت سرش بهش فحش میداد انگار فقط داره درمورد شوهر خودش صحبت میکنه و اجازه داره ما و بابامونو جلوی دیگران کوچیک کنه.(بابای من آدم خوبی نیست، ولی حداقل من هیچوقت اجازه ندادم کسی درموردش بد صحبت کنه. حتی با اینکه مامانمم همه ی ذوق و جوونیمو سوزوند بازم اجازه نمیدم کس دیگه ای جز خودم درموردش حرف بزنه.)
اینکه هرچیزی که به شادی حتی لحظه ای ما مربوط میشد رو به یه نحوی از بین میبرد.
خودم اومدم جلوی چشم خودم که توی بیست و هفت سالگی هیچی نشده بودم. از هر ده تا دعوت به بیرون رفتن به زور و با صدبار کنسلی و دوباره چیدن یکیشو میرفتم، همیشه موجودی حسابم جوری بود که باید قبل از کارت کشیدن اپ بانکیمو چک میکردم. پسربچه همسایمون وقتی که 24 سالم بود و ازم پرسید چند سالته و گفتم حدس بزن حدسش سی و پنج ساله بودن بود. خودم اکثر قرارای مصاحبه کاری رو کنسل میکردم چون از زشت بودن خودم، از ساعت کار زیاد و فاصله ی دور میترسیدم.
دختر قابل احترامی که هیچکس نمیتونست حتی یه کلمه خصوصیت بد درمورد اخلاقم یا طرز لباس پوشیدنم بگه ولی هیچوقت برای خودش زندگی نکرده بود.
از زندگی کردن برای راضی نگه داشتن مامانم و کسایی که شک ندارم حتی براشون اهمیتی نداره که من واقعا چطور زندگی میکنم خسته شدم.
دیشب که محمد میخواست برگرده تهران من به دعوت خود مهسا که خیلی شانسی گفت باهاش بیام خونه ش اومدم. محمدو رسوندیم ترمینال و اومدیم خونه ی مهسا.
دلم میخواد آدم با دل جرئت تری از اینجا برم بیرون.
شاید از این به بعد دیگه دختر خوب مامانم نباشم، ولی میخوام زندگی کنم.
حتی دیشبم با ماشین تصادف کردیم ولی هیچکس هیچیش نشد، عزرائیل داشت تعقیبم میکرد ولی وسط راه پشیمون شد، در حالی که وقتی به سجاد رسیده بود وظیفشو مفصل انجام داد.
سجادم تازه بعد از سی سال داشت تلاش میکرد به آرزوهاش برسه و توی اولین قدماش بود که فرصتش تموم شد.
من از کجا بدونم که فرصتم کی تموم میشه؟
خیلی خسته م.
خیلی زیاد.
برچسب:
نویسنده: رها عابدی